صنما باغم عشق توچه تدبیرکنم
تا به کی درغم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از ان شدکه نصیحت شنود
مگرش هم زسر زلف توزنجیرکنم
با سرزلف تومجموع پریشانی من
کو مجالی که یکایک همه تقریرکنم
انچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
در یکی نامه محال است که تحریرکنم
ان زمان کارزوی دیدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصویرکنم
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد
دل ودین را همه در بازم وتوفیر کنم
دور شواز برم ای واعظ وبیهوده مگوی
من نه انم که دگرگوش به تزویزکنم
نیست امید صلاحی زفساد حافظ
چون که تقدیر چنین است چه تدبیرکنم
+
نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 9:42 توسط صمد
|


