تبليغاتX
کلبه درویشی ما



نمی دانم اینبا ر به چه بهانه ؟!
افسار گریخته در وادی تردیدها رها شدم ، پروانه وار گرد خویش
می چرخم و در امانم.
تمام واژه ها را قلم زدم ، تمام لحظه ها را حبس کردم ، تمام نفسها را بریدم
نمی دانم ، شاید عاشقانه؟!!!
در این تهی بازار مردانگی ، بی دلی برندگی است و عاشقی بردگی!
مهار دلم تنگ است برای قمار تکرارها
حریف می خواهم
اما
نمی دانم اینبار به چه بهانه؟!!!!

آشنای قریب
من زخم خورده نیستم!
صیادی زخمی ام!
واژه ها به وسعت احساسم تنهایند.
خوره ی تردید
دلم را بی سلاح
به جنک طلبیده
کلامم
جادویی ِ نیاز آن صیدی است
که تمام عشق را یک جا
از تنم بلعیده!
به گمانم
بادی که اینبار وزید
طوفانی شد
در دل زنی بی دل
هوهو کنان
ورد عشق را تسبیح می کند
آشنای قریب
دلم را گم کرده ام؟!
دستانم به دنبال نشانی
چشمانم به انتظار خواهش
لبانم در حسرت فریاد
تنم تشنه ی نوازش
آشنای قریب!
دلم را برده اند!

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 20:47 توسط صمد |