گویی همین نزدیکی ها...
مرا می بینی...
لحظه به لحظه...
قدم به قدم...
راه به راه...
مرا می بینی...
لحظه به لحظه...
قدم به قدم...
راه به راه...
گویی نوشته هایم را می خوانی...
گویی می دانی دوستت دارم...
به همین سادگی...
دیوانه شده ام...
نه...؟
شده ام مجنون قصه ها...
بی تو مانده ام...
به بهای دیوانگی...
به بهای جنون...
به بهای خستگی...
تا آستانه مرگ...
قلبم سخت دیوانه و...
باید بگویم دوستت ندارم...
چرا...؟
راستی رسم روزگار همیشه چنین است...؟
چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 13:26 توسط صمد
|


