از خیالم گذری کن شاید،
زیر تابوت دلانگیز نگاهت قدمی بردارم
یا تو را آه بلندی بکشم،
به بلندای سپیداری که پشت پرچین زمستان به تو میاندیشد
شاید از هیبت این آه بلند،
گل کند غنچهء بغضی که گلوگیر من است
گهی از باغ خیالم گذری کن
تا فراموش کنم خانهء عشق، خراب آباد است
از خیالم گذری کن شاید،
من بازنده به بازی گیرم مهره هایی که مرا باختهاند
با حضورت شاید
بویی از نغمهء یک کبک بهاری به مشامم برسد،
یا پر از رایحهء شیههء یک اسب قزل، در شمیم شبدر،
به بهار اندیشم
از خیالم گذری کن ای عشق...
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 22:24 توسط صمد
|


