در مرتعهاي سبز مرا ميخواباند، بسوي آبهاي آرام هدايتم ميكند و جان مرا تازه ميسازد.
او بخاطر نام پرشكوه خود مرا به راه راست رهبري ميكند. حتي اگر از دره تاريك مرگ نيز عبور كنم، نخواهم ترسيد، زيرا تو، اي شبان من، با من هستي! عصا و چوبدستي تو به من قوت قلب ميبخشد.
در برابر چشمان دشمنانم سفرهاي براي من ميگستراني، از من همچون مهماني عزيز پذيرايي ميكني و جامم را لبريز ميسازي.
اطمينان دارم كه در طول عمر خود، نيكويي و رحمت تو، اي خداوند، همراه من خواهد بود و من تا ابد در خانه تو ساكن خواهم شد.
نيما غم دل گو كه غريبانه بگرييم
سر پيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم
من از دل اين غار و تو از قله آن قاف
از دل بهم افتيم و به جانانه بگرييم
دوديست در اين خانه كه كوريم ز ديدن
چشمي به كف آريم و به اين خانه بگرييم
آخر نه چراغيم كه خنديم به ايوان
شمعيم كه در گوشه كاشانه بگرييم
من نيز چو تو شاعر افسانه خويشم
باز آ به هم اي شاعر افسانه بگرييم
از جوش و خروش خم و خمخانه خبر نيست
با جوش و خروش خم خمخانه بگرييم
با وحشت ديوانه بخنديم و نهاني
در فاجعه حكمت فرزانه بگرييم
با چشم صدف خيز كه بر گردن ايام
خر مهره ببينيم و به دردانه بگرييم
بلبل كه نبوديم بخوانيم به گلزار
جغدي شده شبگير به ويرانه بگرييم
بيگانه كند در غم ما خنده ولي ما
با چشم خودي در غم بيگانه بگرييم
بگذار به هذيان تو طفلانه بگرييم
ما هم به تب طفل طبيبانه بگرييم
((استاد شهریار))
زیر تابوت دلانگیز نگاهت قدمی بردارم
یا تو را آه بلندی بکشم،
به بلندای سپیداری که پشت پرچین زمستان به تو میاندیشد
شاید از هیبت این آه بلند،
گل کند غنچهء بغضی که گلوگیر من است
گهی از باغ خیالم گذری کن
تا فراموش کنم خانهء عشق، خراب آباد است
از خیالم گذری کن شاید،
من بازنده به بازی گیرم مهره هایی که مرا باختهاند
با حضورت شاید
بویی از نغمهء یک کبک بهاری به مشامم برسد،
یا پر از رایحهء شیههء یک اسب قزل، در شمیم شبدر،
به بهار اندیشم
از خیالم گذری کن ای عشق...
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند...
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت، سوگواران تو اند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد


