دلم به وزن آفرینش گرفته است ...
حدیث جدایی یا نزدیكی نیست ... !
قدر یكدیگر را نمیدانیم ...
در دنیایی كوچك هر یك به اندازه قلب خویش گرفتاریم ...
« از هیچ كس نمیپرسند چه هنگام میتواند خدانگهدار بگوید ...
از عادات انسانیش نمیپرسند ...
از خویشتنش نمیپرسند ... »
كاشكی مثل روزهای عید هر روزمان را ...
هر لحظهمان را لبریز از عشق قناعت گونه صرف میكردیم ...
و بین دلهایمان این همه گله دیوار نشده بود ...
كاشكی روزهای واپسین عاشقی فرصتهای غنیمتمان بود ...
یكدیگر را میفریبیم ..
دل خویش را یك بار هم كه دریایی میكنیم طوفانی میشود !
میخورد به صخرهها میتازد...
ویران میكند ...
چرا ما یاد نگرفتهایم قانون وفاداری را ....؟؟؟
چرا سخت شده است گذشت و گذشتن
و دوست داشتن و دوست داشته شدن بیشائبه ...
بیمحابا ...
بیپروا ...
حدیث جدایی یا نزدیكی نیست ... !
قدر یكدیگر را نمیدانیم ...
در دنیایی كوچك هر یك به اندازه قلب خویش گرفتاریم ...
« از هیچ كس نمیپرسند چه هنگام میتواند خدانگهدار بگوید ...
از عادات انسانیش نمیپرسند ...
از خویشتنش نمیپرسند ... »
كاشكی مثل روزهای عید هر روزمان را ...
هر لحظهمان را لبریز از عشق قناعت گونه صرف میكردیم ...
و بین دلهایمان این همه گله دیوار نشده بود ...
كاشكی روزهای واپسین عاشقی فرصتهای غنیمتمان بود ...
یكدیگر را میفریبیم ..
دل خویش را یك بار هم كه دریایی میكنیم طوفانی میشود !
میخورد به صخرهها میتازد...
ویران میكند ...
چرا ما یاد نگرفتهایم قانون وفاداری را ....؟؟؟
چرا سخت شده است گذشت و گذشتن
و دوست داشتن و دوست داشته شدن بیشائبه ...
بیمحابا ...
بیپروا ...
+
نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 22:31 توسط صمد
|
سخن از عشق می گویم
چو خوشتر کلمه ای یا رب که خلا قش تو باشی
ولی یارب تو می دانی که انسان های بی وجدان
چو گرگی صورت انان
برای خون مظلومان
چه در ظاهر چه در پنهان
زهر کاری دریغ وکوتهی
هر گز نمی دارند
پس این عشق و صداقت را بگو من با چه کس گویم ؟
مگر در سنگ خارا اه اثر دارد ؟
مگر یک فرد نابینا طبیعت را نظر دارد؟
مگر در بین ما عصیانگری هم تیشه ای برنده تر دارد ؟
اگر دارد نباید ریشه ها را از سر اندازد
بلی انجا که طفلی بهر نانی چشم تر دارد
واو پیراهن کهنهء مال پدر دارد
نباید عشق را تفسیر بنماییم
زنم مهر خموشی بر لب و از عشق بگریزم
خوشا بر حال وی سوزم که ان خود عشق می باشد .
چو خوشتر کلمه ای یا رب که خلا قش تو باشی
ولی یارب تو می دانی که انسان های بی وجدان
چو گرگی صورت انان
برای خون مظلومان
چه در ظاهر چه در پنهان
زهر کاری دریغ وکوتهی
هر گز نمی دارند
پس این عشق و صداقت را بگو من با چه کس گویم ؟
مگر در سنگ خارا اه اثر دارد ؟
مگر یک فرد نابینا طبیعت را نظر دارد؟
مگر در بین ما عصیانگری هم تیشه ای برنده تر دارد ؟
اگر دارد نباید ریشه ها را از سر اندازد
بلی انجا که طفلی بهر نانی چشم تر دارد
واو پیراهن کهنهء مال پدر دارد
نباید عشق را تفسیر بنماییم
زنم مهر خموشی بر لب و از عشق بگریزم
خوشا بر حال وی سوزم که ان خود عشق می باشد .
+
نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت 12:57 توسط صمد
|


