حکم قصه تلخی دارد
که یک بار نه صد بار
که یک دم نه هر دم
از نامش می گریزم.
من فراری شده ام
از چه؟
راستش ،نمی دانم!
می دوم رو به جلو
من فقط می دانم
پشت سرم فریاد است.
شاید موطن من هیچ کجا آباد است؟!
شایدم پشت هیچستان سهراب.
هر کجا هست اینجا نیست.
من فراموش شدم در اعصار
نقش من گم شده در این داستان.
زندگی زیبا نیست
نمی دانم ،راستی نمی دانم
چرا سیاوش می گفت:
« زندگی زیباست
چرا ..................................................؟
کجایش زیباست..............![]()
پرتو مهری نیست ،
نور امیدی نیست ،
آتشین برق نگاهی ز کمینگاهی هست ،
همه گرگ و همه دیو ،
در کمین تو و زیبایی تو ،
پاکی و سادگی و خوبی و رعنایی تو .
مرو ای مرغک زیبا که به هر رهگذری ،
همه دیو اند کمین کرده نبینند تو را ،
دور از دست وفا پنهان از دیده ی عشق ،
نفریب اند تو را .
غم آوارگی و در به دری
غم تنهائی و خونین جگری
قاصدك وای به من ، همه از خویش مرا می رانند
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
مادر من غم هاست
مهد وگهواره من هم غم هاست
قاصدك دریابم روح من عصیان زده و طوفانیست
آسمان نگاهم بارانیست
قاصدك غم دارم ،
غم به اندازه سنگینی عالم دارم
قاصدك حال گریزش دارم
می گریزم به جهانی كه درآن پستی نیست
می گریزم به جهانی كه مرا ناپیداست
شاید آن نیز فقط یه رویاست
خداوندا! اجازه فرما تا دمى چند در برابرت به زانو درافتم و قطراتى از اقیانوسِ جان، نثار بارگاهت نمایم. خیال دورى راه تا درگاه جمالت خسته و فرسودهام كرده است:
از گِل آدم شنیدم بوى تو
راهها پیمودهام تا كوى تو
خدایا! موجوداتى كه در هستى خود نیازمند تو هستند، چگونه مىتوانند راهنماى من به سوى تو باشند؟
پروردگارا! آیا حقیقتى غیر از تو آن روشنایى را دارد كه بتواند تو را بر من آشكار سازد؟ كى از نظر غایب و پنهان بودهاى كه نیازمند راهنمایى به سوى خود باشى و چه وقت از من دور بودهاى تا نمودهاى جهان مرا به تو برساند؟
همه عالم به نور توست پیدا
كجا گردى تو از عالم هویدا؟
خدایا! روشنایى جمال و جلالت در جهان هستى آشكارتر از هر چیز است و وجودِ تو خِفا و پوشیدگى ندارد تا چراغى سر راه بگیرم و بارگاه ربوبى تو را جست و جو نمایم و یا دلیلى را راهنماى خود به سوى تو قرار دهم؛ چون فروزنده چراغ تو و سازنده دلیل و راهنما، تویى.
خداى من! چشمى كه تو را بر خود نگهبان و مراقب نبیند، كور و فرو بسته باد و بندهاى كه از متاع محبت تو بى بهره باشد، سرمایه باخته و ورشكسته باد.
دیدهاى كان چهره روشن نبیند كور باد
خاطرى كَز توست خالى، تیره و بى نور باد
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟
می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟
مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟
عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است
کوچه را می شکند باد در این تنهایی
باد در حنجره کوچه صدا می دارد:
خشخش و زوزه یک پنجره باز شده
و قدمهای من مانده به خواب.
کوچه در دارد. هان؟
دری ازجنس نگاه من و یک خنده ی تو
که کلیدش شده یک قول و قرار
پشت دیوار به روی لب بام.
تو چه حسی داری ؟
وقتی از پنجره می خندیدی
ومن از کوچه به لبخند تو می خندیدم
و تو می خندیدی ...
و چه حسی دارد
آن نگاهی که به هر سو که مرا می نگرد
قلب من هم آنجاست
کوچه می داند باز
لحظه ی پرسه زدن های جداست.
من سر کوچه تو را می بینم
که تو در خانه کمی مریم را
دور شالی که به سر می کردی
با همه ترس و پر از هول و هراس دیدار
هدیه می دادی باز.
کوچه در گردش ما
بوی مریم دستانت را
تا تمام شب بعد
تا دوباره من و تو
تا همه هول و هراس دیدار
به دعا می خواند.
کوچه را می شکند باد به دور من و تو
باد در حنجره کوچه مرا می خواند
خش خش و زوزه یک پنجره باز شده
و قدمهای من مانده به خواب
باز هم گردش باد
بازهم خاطره کوچه و رویای محال
بازهم گردش ما.............
خانه ای داشته باشم پر دوست
كنج هر دیوارش
دوست هایـم بنشینند آرام
گل بگو
گل بشنو
هر كسی می خواهد ، وارد خانهً پر عشق و صفایـم گردد
یك سبد بوی گل سرخ به من هدیه كند
شرط وارد گشتن ، شستشوی دلهاست
شرط آن داشتن یك دل بیرنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می كوبـم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم : ای یار
خانهً ما اینجاست
غرق زیبایی دریا بکنم.
دوست دارم صدف خاطر چشمان تو را
رنگ آبی بزنم.
تپش قلب تو را در جهش تندر و باد
شعر معنای وجود دل دریا بکنم.
ساحل ساکت و آرام دلم را همه جا،
زیر طوفانی امواج تو رسوا بکنم.
دوست دارم همه جا یاد تو را
رنگ آبی بزنم.
رنگ آبی ، نه به معنای غرور
نه به معنای سرور و سمن لذت روز
نه به معنای عبوری جاری
نه به معنای گذشت و گذران خالی
رنگ آبی یعنی عشق و امید
یعنی از پاکی و از جنس بلور
یعنی از دایره رنگ خدا
دوست دارم نفس پاک تو را
بر سر هر چه گل و سبزه که هست
باز ، افشرده کنم
با تو در کوچه صد ساله تنهایی خود
چشم زیبای گل یاسی را
رنگ آبی بزنم
دوست دارم که تو را
ساز و آواز دهم
رقص زیبای قناری ها را
بال و پرواز دهم
نغمه شاد و دل انگیز تو را
بر گلوی خشکی
بر لبی
حنجره ای
باز به آواز دهم
باز در آبی چشمان قشنگ تو به معراج روم
سفر آبی رودی باشم
یا پرستوی بهاری در راه
یا گلی ،
بوته سبزی بر خاک
یا غمی شسته به آب
دوست دارم که به میعاد تو پرواز کنم.
دوست دارم صدف خاطر چشمان تو را
رنگ آبی بزنم.
آسمانی آبی
چشمه هایی جوشان
رودهایی جاری
باغ هایی چه بلور
گذر خسته و تنهایی هجرت زده را
پیش چشمان تو معنا بکنم
دوست دارم که به چشمان تو پرواز کنم
حضور و غیاب می کنم
کسی اینجا عاشق هست؟
دست های راست بالا
دروغ نه
تزویر نه
ریا نه
دست های راست بالا
چه کسی لبریز از حضورست؟
غایب از نگاه پرسش گر دیگران
لطفا سکوت کنید
ناگهان
شانه های که لرزید؟
چشمهای که بارید ؟
گونه های که سرخ شد؟
او که هستی اش را باخت ؟
او که داغ بر دل نشاند؟
سکوت چشمان تو چه را فریاد می کند ؟
راستی چه کسی اینجا عاشق نیست ؟
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

