مادرم کاش بودی تا اشکهایم را مرهم زخمهایت میکردم
مادرم چه بی رحمانه تو را از من جدا کردند
تو در آغوش خاک معصومانه خوابیدی
و من تاریک تاریک در خویش مردم
دي ماه، در ايران کهن، چهار جشن را در بر داشت : نخستين روز ماه دي - که موضوع اين جستار است - و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست وسوم، سه روزي که نام ماه و نام روز يکي بود.
امروز، از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا، را جشن مي گيرند. يعني آخرين شب پائيز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال.
واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است. ولادت خورشيد ( مهر، ميترا ) و روميان آن را ناتاليس انويکتوس يعني روز تولد ( مهر ) شکست ناپذير نامند.
بنابر باور پيشينيان، در پايان اين شب دراز، که اهريمني و نامبارکش مي دانستند ( و مي دانند )، تاريکي شکست مي خورد، روشنايي پيروز و خورشيد زاده مي شود و روزها رو به بلندي مي نهد، و : « ... نام اين روز ميلاد اکبر است، مقصود از آن انقلاب شتوي است. گويند در اين روز نور از حد نقصان به حد زيادت خارج مي شود، و آدميان نشو و نما آغاز مي کنند و "پري" ها به ذبول و فنا روي مي آورند. »
زايش خورشيد و آغاز دي را، آيين ها و فرهنگ هاي بسياري از سرزمين هاي کهن آغاز سال قرار دادند، به شگون روزي که خورشيد از چنگ شب هاي اهريمني نجات مي يافت و روزي مقدس براي مهر پرستان بود.
در سدهً چهارم ميلادي بر اثر اشتباهي که در محاسبهً کبيسه ها رخ داد روز 25 دسامبر را (به جاي روز 21 دسامبر) روز تولد ميترا دانسته و تولد عيسي مسيح را نيز در اين آغاز سال قرار دادند. اشارهً سنايي نيز به اين تقارن است :
به صاحب دولتي پيوند، اگر نامي همي جويي که از پيوند با عيسي چنان معروف شد يلدا
بقیه در ادامه مطالب
>>> ادامه مطلب <<<
حال من تب دارد
و تو باز مثل همیشه ها
دستانم را میگیری
نگاه ِخسته ات را اشک میکنی
تا بگویم
خوب شدم!
که بروی
و
فراموشت شود
حال ِتب دارِ من
که
فراموشم شود
قصه های ته مانده ی گلویت
نه خوب من!
فراموشت نمیشود٬
حال من تب دارد!
و تو
تمامِ تبِ من را هزار باره به دوش میکشی
تا من فراموشم شود
که نمیشود
.
.
.
فراموشم نمیشود
ضجه هایِ سرخ ِهر شبه ات را
از درد ِتمام ِقصه های ِته مانده در گلویت
که نگفتی و بغض شد٬
زخم شد٬
درد شد
.
.
.
تار می شوی پشت حلقههای اشک
وقت بیقرار بدرقهات
از تو جدا یكنفس، مبادا ایران من
روزگارت بر امان، دور از دست گزند
پشت تو بی لرزه باد، همچنان كوه سهند
سرفراز یاور ایران من
پر غرور خاك ستارخان من
آنكه دلش می زند ، نبض جدایی در باد
با او سخن می گویم ، تا نگهدارد به یاد
آذرآبادگان من، جان جانان من است
قیمت خون ارس، رگ ایران من است
خانه شمس و زرتشت آبروی میهن است
چه نزدیك تو باشم، چه در غربت غریب و دور...
تو را نمی دهم ز دست، ای مرز عشق و شعر و شور
مگر بی تو می شود، زمزمه ارس شنید؟
مگر بی تو می شود به معنای وطن رسید؟
سرفراز یاور ایران من
پر غرور خاك ستارخان من
یاشاسین گوزل ایرانیم و انا یوردوم اذربایجانیم


