تبليغاتX
کلبه درویشی ما



یكی را دوست دارم !!!

آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …
او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…
او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…
یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با
خود به دشت دوستی ها برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش
مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …
او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…
آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…
پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ، بمان و تسلیم احساسات پاک من باش…
می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....


می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....
ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای همدم زندگی من ، با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو را…!

+ نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 14:22 توسط صمد |



ای جان برادر هزار حكمت آموختم كه از آن چهار صدحكمت انتخاب كردم واز چهارصد هشت كلمه برگزیدم


دو كلمه را هیچ وقت فراموش مكن
خدا را
مرگ را

دوجمله را فراموش كن
به كسی خوبی كردی
كسی به تو بدی كرد

چهار چیز را در چهار جا نگه داری كن
درنمازایستادی دل نگه دار
در مجلسی ایستادی زبان رانگهدار
درسفرهای حاضرشدی شكم نگهدار
در خانه ای واردشدی چشم نگه دار

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 17:50 توسط صمد |



من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفائي

عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپائي

 

دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم

بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرائي

 

اي كه گفتي مرو اندر پي خوبان زمانه

ما كجائيم درين بحر تفكر تو كجائي

 

آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پريشان

كه دل اهل نظر برد كه سرّيست خدائي

 

پرده بردار كه بيگانه خود اين روي نبيند

تو بزرگي  و در آئينه ي كوچك ننمائي

 

حلقه بر در نتوانم زد از دست رقيبان

اين توانم كه بيايم به محلّت به گدائي

 

عشق و درويشي و انگشت نمائي و ملامت

همه سهل است تحمل نكنم بار جدائي

 

روز صحرا و سماع است و لب جوي و تماشا

در همه شهر دلي ماند كه ديگر بربائي؟

 

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم

 

چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيائي

 

شمع را بايد از اين خانه بدر بردن و كشتن

تا به همسايه نگويد كه تو در خانه ي مائي

 

سعدي آن نيست كه هرگز ز كمندت بگريزد

كه بدانست كه در بند تو خوشتر كه رهائي

 

خلق گويند برو دل به هواي دگري نه

نكُنم خاصه در ايام اتابك دو هوائي

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 17:32 توسط صمد |




در یک بعد از ظهر آفتابی در یک پیک‌نیک دوستانه, یکی از خانمها به نام اینگرید به طور ناگهانی پایش بر روی سنگی لغزیده و به زمین خورد.

وی بلافاصله از زمین برخاست و به همه اطمینان داد که حالش خوب است و طوری نشده و فقط به خاطر کفش جدیدش پایش بر روی سنگ کوچکی لغزیده است. اطرافیان به وی کمک کردند تا لباسها و دست و صورتش را تمیز کند و از مابقی روز لذت ببرد. حال اینگرید در ظاهر خوب بود و فقط کمی شوک زده به نظر می‌رسید. اما غروب همان روز همسر اینگرید اطلاع داد که اینگرید حالش بد شده و در ساعت 6 بعدازظهر به بیمارستان منتقل شده و در بیمارستان از دنیا رفته است.

اینگرید در اثر ضربه‌ای که در پیک‌نیک به وی وارد شده بود دچار ضربه مغزی شده بود. اگر در میان مهمانان فردی وجود داشت که می‌توانست علائم اولیه ضربه مغزی را شناسایی کند احتمالاً اینگرید الان زنده بود. پس لطفاً چند دقیقه وقت بگذارید و ادامه مطلب را مطالعه کنید:

روش تشخیص ضربه مغزی:

پزشکان معتقدند اگر فردی که دچار ضربه مغزی شده است ظرف 3 ساعت به بیمارستان منتقل شود آنها می‌توانند عوارض این ضربه را به طور کامل از بین ببرند. ولی تشخیص این حادثه و رساندن مصدوم به بیمارستان ظرف 3 ساعت کار مشکلی است چون در حالت عادی چند ساعتی طول می‌کشد تا عوارض این ضربه خود را نشان دهد. متاسفانه ممکن است فرد دچار صدمات جدی در ناحیه مغز شده باشد در حالی که اطرافیان اصلا متوجه هیچ علامت یا نشانه‌ای نشوند. به همین منظور پزشکان توصیه می‌کنند که در چنین شرایطی این سه پرسش ساده را در ذهن بسپارید و در اولین فرصت از مصدوم بپرسید:

1. از مصدوم بخواهید که لبخند بزند.

2. از وی بخواهید که هر دو دست خود را از بازو کاملا بلند کند.

3. از مصدوم بخواهید که یک جمله ساده و مرتبط با زمان و شرایط اطراف خود بسازد. (مثلا امروز هوا آفتابی است.)


اگر مصدوم در پاسخگویی به هر یک از این سه مورد دچار مشکل شد سریعاً مصدوم را به بیمارستان برسانید.

بعد از اینکه تشخیص داده شد که افراد غیرمتخصص نیز تنها با این سه پرسش می‌توانند به ضعف عضلات صورت, مشکل در حرکت بازوها و یا مشکل در تکلم پی برده و با انتقال سریع مصدوم به مراکز درمانی از مرگ مصدوم جلوگیری کنند از عموم مردم خواسته شد که این سه پرسش را به خاطر سپرده و در موقع لزوم از آن استفاده نمایند.



لطفاً این مطلب را برای تمام دوستان و اطرافیان خود بفرستید. شاید با این کار بتوانید از مرگ یکی از دوستان یا اطرافیان خود جلوگیری کرده و زندگی وی را نجات دهید.
+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 17:10 توسط صمد |



گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آیدگفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموزگفتم که بر خیالت راه نظر ببندمگفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کردگفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزدگفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشتگفتم دل رحیمت کی عزم صلح داردگفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآیدگفتا ز خوبرویان این کار کمتر آیدگفتا که شب رو است او از راه دیگر آیدگفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آیدگفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آیدگفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آیدگفتا مگوی با کس تا وقت آن درآیدگفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 17:2 توسط صمد |



مطربا چنگ بزن و دف بزن و تار بزن
بر جهان تار از آن يار وفادار بزن
دمي از مدح علي حيدر کرار بزن
يعني آن روز که حق بود و دگر هيچ نبود
در پس پرده معبود علي بود به سجود

من مست مستم بابا حيدر مدد
من حق پرستم بابا حيدر مدد

مطربا چنگ و مي و ضربت و مي ساز کنيد
دمي از مدح علي را همه آغاز کنيد
مدح شهر آب به لب نعره و هر باز کنيد
يعني آن روز که حق بود و دگر هيچ نبود
در پس پرده معبود علي بود به سجود

من مست مستم بابا حيدر مدد
من حق پرستم بابا حيدر مدد

مطربا چنگ بزن و دف بزن و تار بزن
بر جهان تار از آن يار وفادار بزن
دمي از مدح علي حيدر کرار بزن
يعني آن روز که حق بود و دگر هيچ نبود
در پس پرده معبود علي بود به سجود

من مست مستم بابا حيدر مدد
من حق پرستم بابا حيدر مدد

+ نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت 11:11 توسط صمد |



خداحافظ اي ماه ميهماني خدا ...


چه روزهاي دل انگيزي داشتي , در همنشيني با دل هاي شيفته و چه شب هاي شورانگيزي , همنوا با عاشقان شوريده ...


خوشا يك ماه دست از لذت هاي مادي كشيدن و سويداي جان به جرعه هاي معرفت گشودن , كه زينت عابدان (ع) اين ماه را بهترين همنشين نيكان نام نهاد.


عاشق عشق ! عيدت مبارك. همین

+ نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 12:24 توسط صمد |



الهی از خود تو هر مفلسی را نصیبی و از کرم تو هر دردمندی را طبیبی و از وسعت رحمت تو هر کسی را سهمی است.

در عشق تو من کیم که در منزل من              از وصل رخت گلی دمد بر گل من

الهی، ای راهنما به کرم، فرو ماندم در حیرت یکدم آن کدام است؟ دمی که نه حوا در آن گنجد نه آدم. اگر من آن دم بیابم چون من کیست؟ بیچاره زنده ای که بی نفیش باید زیست.

ای یار بارم ده تا داستان درد خود به تو پردازم، بر درگاه تو می زارم و در امید تو می نازم. یک نظر در من نگر تا دو گیتی به آب اندازم.

مهر تو به مهر خاتم ندهم                            وصلت به دم مسیح مریم ندهم

عشقت به هزار باغ خرم ندهم                     یکدم غم تو به هر دو عالم ندهم

الهی هر چند ما گنهکاریم تو غفاری، هر چند ما زشت کاریم تو ستاری، پادشاهان گنج فضل تو داری و بی نظیر و بی یاری سزاست که خطاهای ما را درگذری.

الهی به نشانت بینندگانیم، به نامت زندگانیم، به فضلت شادانیم، به مهرت نازانیم، از جام مهر تو مست ماییم، صید عشق تو در دام ماییم.

زنجیر معنبر تو دام دل ماست                       عنبر ز نسیم او غلام دل ماست

در عشق تو چون خطی بنام دل ماست        گویی که همه جهان به کام دل ماست
 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت 10:30 توسط صمد |



حافظ شیرازی



اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را


هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی



اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را


هر آنکس چیز می بخشد به سان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را


سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را


شهریار تبریزی



اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
بهایش هم بباید او ببخشد کل دنیا را


چرا نا پخته میگویی در این آشفته بازاری
که او دل را به دست آرد ببخشم من بخارا را ؟


نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نه چون شهریارانم ببخشم روح و اجزا را


که این دل در وجود ما خدا داند که می ارزد
هزاران ترک شیراز و هزاران عشق زیبا را


ولی گر ترک شیرازی دهد دل را به دست ما
در آن دم نیز شاید ما ببخشیمش بخارا را


که ما ترکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون ما
به تبریزی همه بخشند سمرقند و بخارا را

+ نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت 10:23 توسط صمد |



دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید



شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این سوز نهفتن تا کی





روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم

بستهء سلسلهء؛سلسله مویی بودیم



کس درآن سلسله غیرازمن ودل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود


نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آنکس که خریدارشدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم


عشق من شد سبب خوبی ورعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلآرایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او


این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد


چاره اینست وندارم به ازاین رای دگر

که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر


بعد ازین رای من اینست وهمین خواهد شد

من بر این هستم و البته چنین خواهد شد


پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی است

حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکی است

نغمهء بلبل و غوغای زغن هر دو یکی است


او ندانست که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبهء مرغ خوش الحان نبود


چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به


نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش


آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

میتوان یافت که بر دل ز منش باری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست


به وفاداری من نیست دراین شهر کسی

بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی


مدتی در ره عشق تودویدیم بس است

راه صد بادیهء درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدم بس است


بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر


تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه غمان غلط است این؛ برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود


ای یار چند به کام دگرانت بینم

سرخوش ومست زجام دگرانت بینم

مایه ء عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم


تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند ؛ هوسناکی چند


یار این طایفه ء خانه بر انداز مباش

از توحیف است به این طایفه دمساز مباش

میشوی شهره به این فرقه هم آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغا باز مباش


به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاریست مبادا که ببازی خود را


در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که قصد تو یاران هستند


باش مردانه که نا گاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری


گرچه از خاطر من هوس روی تو رفت

و ز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت


حاش الله که وفای تو فراموش کنم

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کنم
+ نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت 10:21 توسط صمد |



 چه زیبا و آرامش بخش است وقتی که دستانم را به سوی آسمان می گشایم .

چه زیباست زمانی که اشک همانند گوهری بر پهنای صورتم غلتان می شود و در حالی که نشانی از قلب پشیمان و شکست خورده ی مرا دارد .


خدایا: چقدر مهربان باز مثل همیشه بارقه امید را روشن میکنی . چشمانم را به آسمان میدوزم به دستان پر سخاوت تو . غرق پشیمانی میشوم و لب می گشایم ..


یا رب .. ای بخشنده بی همتا .. این کمترین رو به در گاهت آورده. پر نیاز همرا ه با کوله باری از غفلت و سر در گمی


مرا در یاب به حق این شب عزیز.


کریما امشب این کمترین دخیل میبندد بر آستانت میدانم روسیاهم ولی کسانی را دارم که به شفاعتشان یقین دارم.... علی را همان که بهترین بود برای فاطمه..


حسن و حسین را و قسمت میدهم به لب تشنه حسین... رضا را و فریاد میزنم یا ضامن آهو...


بگذرا ز من و تمام بنده گان روسیاهت که تو ارحم الراحمینی .


امشب ندای ربنا برایم ماندنیست...


و سمفونی عشق سر می دهد موذن


و من بی ریا اشک میریزم و زیر لب زمزمه می کنم :


خدایا چنان کن سر انجام کار ...


تو خشنود باشی و ما رستگار .

 التماس دعا

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 10:33 توسط صمد |



آنان که علی را خدا پندارند

کفرش به کنار عجب خدایی دارند

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 10:30 توسط صمد |



علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

+ نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 23:23 توسط صمد |



بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...
*************************************
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب
*************************************
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
*************************************
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...
+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 12:58 توسط صمد |



می خواست در مصرف عقل صرفه جویی کند،عاشق شد.


می خواست در مصرف عشق صرفه جویی کند،ازدواج کرد.


می خواست در مصرف بی خیالی صرفه جویی کند،بچه دار شد.


می خواست در مصرف زندگی صرفه جویی کند،خودش را دار زد.


می خواست در مصرف سلولهای مغز صرفه جویی کند،سیاستمدار یک کشور جهان سومی شد.


می خواست در مصرف انرژی صرفه جویی کند،به خانه آرزوهایش اسباب کشی کرد.


می خواست در مصرف بند رخت صرفه جویی کند،خوابید.(اصولا کارهای بی ربط زیاد می کرد!)


می خواست در مصرف سکوت صرفه جویی کند،به نشانه اعتراض سکوت کرد.


می خواست در مصرف انرژی حاصل از ترافیک صرفه جویی کند،به ابرها قرص ضد بارداری داد.


می خواست در مصرف راه صرفه جویی کند،برگشت!


می خواست در مصرف آب صرفه جویی کند،مطالبش راdelete کرد!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 12:55 توسط صمد |



می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.

نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...


ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم.

امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...

باور کن...

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...
+ نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 10:15 توسط صمد |



هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند

هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند
+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 22:38 توسط صمد |



فاش مي‌گويم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم


طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

كه در اين دامگه حادثه چون افتادم


من ملك بودم و فردوس برين جايم بود

آدم آورد در اين دير خراب آبادم


سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض

به هواي سر كوي تو برفت از يادم


نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم


كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت

يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم


تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق

هر دم آيد غمي از نو به مبارك بادم


مي خورد خون دلم مردمك ديده سزاست

كه چرا دل به جگرگوشه مردم دادم


پاك كن چهره حافظ به سر زلف ز اشك

ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 22:29 توسط صمد |



ای ستاره ها
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 10:6 توسط صمد |