تبليغاتX
کلبه درویشی ما



سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی
آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه می كنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پراز غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم كمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی كشیدم
حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

نمی دونی چقد دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات، نوازشات ، بوسیدنت

به خاطرت مونده یكی همیشه چشم براهته ؟
یه قلب تنها و كبود هلاك یه نگاهته ؟

من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر می دن بیا كه داره دوستت می میره

روزات بلنده یا كوتاه دوست شدی اونجا با كسی ؟
بیشتر از این منو نذار تو غصه و دلواپسی

یه وقت منو گم نكنی تو دود اون شهر غریب
یه سرزمین غربته با صد تا نیرنگ و فریب

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نكنه
غم غریبی عزیزم زرد و شكستت نكنه

چادر شب لطیفه تو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت نا غافل نشكنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم

از وقتی رفتی آسمونمون پره كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره

غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه
سرفه های مكررم مال هوای دوریه

گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه
مث یه بچه كه بار اوله میره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش می گذره ؟
دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره ؟

از وقتی رفتی تو چشام فقط شده كاسه ی خون
همش یه چشمم به دره چشمه دیگه م به آسمون

یادت میاد گریه هامو ریختم كنار پنجره
داد كشیدم تو رو خدا نامه بده ،یادت نره

یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
تو رفتی و من تا حالا كنار در منتظرم

امروز دیدم دیگه داری منو فراموش می كنی
فانوس آرزوهامونو داری خاموش می كنی

گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست
با اینكه من خوب می دونم جواب نامه با خداست

عكسای نازنین تو با چند تا گل كنارمه
یه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم
داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم

وقتی تو نیستی چه كنم با این دل بهونه گیر ؟
مگه نگفتم چشماتو از چشم من هیچ وقت نگیر ؟

حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه
تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه

زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه
دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه
تحملی كه تو دادی دیگه داره تموم میشه
مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه ؟

دلم واست شور می زنه این دل و بی خبر نذار
تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار

فكر نكنی از راه دور دارم سفارش می كنم
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش می كنم

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا كتاب
كه هر صفحه ش غصه ی چند تا درده و چند تا عذاب

می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه ی پاكی خنده هات كنن

+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 13:57 توسط صمد |



گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد

شقایق هست اما تو نیستی

چه باید کرد؟

گفتی از پلك های خواب آلود دریا

بوی شب و سكوت و ستاره می آید

بوی شكوفه ی ساده دلواپسی های ....


 ابرك زخمی دیر پای من مظلومكم ...

چه ساده از بوی نارنج و ترنج و بابونه


چه ساده از هوای مرطوب این سرزمین


گذشتی.....

+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 11:25 توسط صمد |



امروز که نبودی به وسعت تمام دلتنگی ها دلتنگم

 می دانی چرا ؟

برای تنهایی وغربتی که درآن اسیر هستم ....

به خدا اگر لحظه ای در کنارم نباشی

هیچ وقت طلوع نخواهم کرد 

 به خاطر خدا برای طلوعم غروب مکن

 بمان که دیگربارشکوفه های زندگی ام گل کند

 تبسم را به یاد آور خنده راتکرار کن

 بگذار در آیینه دیدارت شکوفا شوم و

غمها را به آب امید بشویم ورخ برافروزم وققنوس وار

 از میان خاکسترچه کنم ها ؟

شاهد تولدی تازه باشم

اگر درمقابلم قفل سکوت وبی مهری بر دهانت زده ای

چشمانت هنوز گویاست برق محبت ازآن می ترواد ومی گوید ...

به حرمت نگاه سخنگویت بیا،

 بیا و از غربت وعزلت انتظارنجاتم بده

همه هستند من اما دربین همه بی توتنهایم

بین آنها غریبه ام همدل وهمزبان وسنگ صبورم بودی

 حالا بگو دور ازتو چه کنم

 غریبی وبی زبانی ام را فراموش مکن می فهمی ؛

 فراموش مکن ...

باور کن تونمی دانی چه سخت است

درمیان همه بودن وناآشنا ماندن وبی همزبان بودن

با زبانی ساده می گویم دوستت دارم

کودکانه با توسخن می گویم

مثل دوران کودکی ام دوستت دارم

ده تا ... کم است...

قدر همه دنیا

از گذشته مگو از آرزوهای دیروزت حرف نزن

 از آمال وآرزهای امروزت که می شود

 فردایی روشن سخن بگو

+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 11:15 توسط صمد |



برای تو كه دوستت دارم می نویسم.

برای تو كه می دانم هرگز اینها را نخواهی خواند

 

چگونه بگویم وقتی به تو می اندیشم اشكم جاری می شود

 

تویی كه عاشقانه زندگیم بودی

 

 هنوز خورشید ازتو به من می گوید

 

من خورشید را و دریا را با تو تجربه كرده ام

 

حالا من مانده ام و خورشید و دریا ; اما بدون تو

 

امروز گریستم به یاد

 

تمام آن غرورها كه مانع گریستنم میشد

 

من امروز عشق را گریستم 

 

 آری تا وقتی نفس می كشم تو را عاشقم

 

ای تنها نوای خلوت تنهایی های من 

 

 من بی تو چه سردم

 

نمی دانم الآن كجایی در كجای این دنیای پهناور ایستاده ای؟

 

 اما هر كجا كه هستی زندگیت سبز باد.

 

به اندازه یک دلبستگی عمیق برایت گریستم

و به تو اندازه یک وابستگی ! ریشه احساسم را

در دریای ژرف خیالات آبیاری کردم 

گریستم و تو گریستی !

من از دلبستگی و تو از وابستگی

من فنا شدم و تو ماندی

+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 11:10 توسط صمد |



یاد سهراب بخیر


که اگر بود صدا سر می داد :
چه کسی بود صدا زد سهراب
و من آهسته به او می گفتم:
هیچ کس بود صدا زد سهراب

با تو هستم سهراب !
حرفهای تو همه مثل یک تکه چمن
روشن بود
یاد داری به ما می گفتی: آب را گل نکنید؟
آب را فهمیدند، مردم این سر رود
و چه کردند به آب ، مردم آن سر رود
آب را خون کردند
چه به کارون کردند

نخلها پوسیدند
سروها خشکیدند
در گلستانه نه بوی علفی می آمد
و نه کس اندر آن آبادی پی نوری و لبخندی بود

اهل آبادیها
سر رسیدند انبوه
و ز هر رهکذری پرسیدند: خانه دوست کجاست؟
و چنان تند و شتابان رفتند به در خانه دوست،
که ترک خورد همه چینی نازک تنهاییشان

با تو هستم سهراب !
چه حکایت کنم از گونه هایی که تو در خواب و همه تر می شد؟
چه حکایت کنم از بمب هایی که تو در خواب و فرو می افتاد؟
و هواپیمایی که از آن اوج هزاران پایی
بمب می ریخت به خاک
و نمی اندیشید
که به قانون زمین بر بخورد

جنگ خونینی بود ،
نه چونان جنگ خونین انار و دندان
نه چونان حمله کاشی مسجد به سجود
قتل بود از پی قتل
نه چونانقتل مهتاب به فرمان نئون

و تو که می گفتی : من نمی خندم اگر
بادکنک می ترکد
خوب شد رفتی و چشم تو ندید
خانه ها می ترکد

و من از باز ترین پنجره با مردم
این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
با همه مردم شهر زیر باران رفتم
چشم ها را شستم
جور دیگر نتوانستم دید
من به آن دانستم
کار ما نیست
شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این باشد
که در اندوه گل سرخ شناور باشیم

خوش به حالت سهراب
اهل کاشان بودی
اهل کاشان ماندی
اهل کاشان مردی...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 9 شهریور1386ساعت 13:22 توسط صمد |



سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

كه ره تاریك و لغزان است

وگر دست محبت سوی كسی یازی

به اكراه آورد دست از بغل بیرون

كه سرما سخت سوزان است

نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین

درختان اسكلتهای بلور آجین

زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

 

+ نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 13:12 توسط صمد |



زمان می گذرد و من می اندیشم
و باز می گذرد و من باز می اندیشم
و از این اندیشه ها به یقینی سخت تلخ و دور
دست می یابمكه

تو نیز چون دیگرانی
و بسی تلخ تركه در می یابم اگر چنین نباشی خرقی شده ای در عادتی دیرین
و چه بسا ما هنوز معصومانه در اندیشه ی این خرق عادتكرده های دیرینیم و

سخت بر پندارمان بالنده
ولی افسوسكه امروز
امروز
خوبتر از همیشه می دانم
سخت و تلخ است ولی می دانم

كه اِین دیرینه ها هرگز

و هرگز

حتی دركلمات زندگی نكرده اند و اینكوله باریست بس سنگین
ككه بركرختی شانه هایم عجیب سنگینتر می نماید .
شانه هاییكه امتداد انگشتان لرزانیست


زیر وزن قلم
از جان افتاده

24مرداد
+ نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 11:25 توسط صمد |



با توام ای سهراب ای به پاکی چون آب

یادته گفتی بهم تا شقایق زنده است زندگی باید کرد ؟

نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد

یادته گفتی بهم اومدی سراغ من نرم آهسته بیا

که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو

اومدم آهسته نرم تر از یک پر قو

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار ....فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی که تنهاست ماهی اگر دچار دریا باشه

آره تنها باشه ... یاره غم ها باشه

یادته می گفتی گاه گاهی قفسی می سازم

می فروشم به شما تا به اوازه شقایق که در آن زندانیست

دل تنهایتان تازه شود

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفس سهرب سائل یک نفس

نیست که تازگی بره این دل تنهایی من پس کجاست نفس شقایقت

من و با خودت ببر به قایقت

راست می گفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

آره کاش دلشون شیدا بود

من به دنبال یه چیزه بهترینم سهراب

تو خودت گفتی بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است

+ نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 11:22 توسط صمد |



ساربانا برگرد

 ساربانا بر خیز..... ساربانا چه کسی میداند نام یاری که غریبانه زما دور افتاد ......نام عصیان درخت نام رقص گل یخ در بوران .........نام معشوق خداست و جدا از غم و اندوه و بلاست

 ساربانا برسان پیغامم و بگو که دلم لک زده تا سر بنهم بر زانویت و بپرسم از تو دور از این شهر کدام ابادیست!!

+ نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386ساعت 21:52 توسط صمد |



بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد


سارا به سین سفره مان ایمان ندارد


بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم


یا سیل می بارد و یا باران ندارد


بابا انارو سیب و نان را می نویسد


حتی برای خواندنش دندان ندارد


انگار بابا همکلاس اولی هاست


هی می نویسد این ندارد آن ندارد


بنویس کی آن مرد در باران می¬آید


این انتظار خیسمان پایان ندارد


ای برادر گوش کن نقطه سر خط


بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

+ نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386ساعت 21:45 توسط صمد |



روزی شیوانا پیر معرفت یكی از شاگردانش را دید كه زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت كرد و اینكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت كه سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می كند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی كند.

شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترك چه ربطی به دخترك دارد!؟"

شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟"

شیوانا با لبخند گفت:" چه كسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترك ندارد. هركس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترك برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است كه شعله این عشق را در دلت خاموش نكنی . معشوق فرقی نمی كند چه كسی باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پیغام داد كه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا كند! به همین سادگی!"
+ نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386ساعت 21:42 توسط صمد |



گروهی خدا را به خاطر خواسته بندگی می‌كنند


این عبادت بازرگانان است.


گروهی از روی ترس خدا را بندگی می‌كنند


این عبادت غلامان است.


گروهی هم از روی شكر و سپاس خدا را بندگی می‌كنند


این عبادت آزادگان است.

 

 

با کسانی که بدیهای تو را نگه دارد و خوبیهای تو را فراموش کند معاشرت نکنید .

+ نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386ساعت 21:41 توسط صمد |