تبليغاتX
کلبه درویشی ما



ساحل ، آسایش ، آرامش ...
شکستم بغض نفرینی و شدم موجی به دریا ها
تا برم به اوج آسمون
بپرسم از ابر
که چرا نمیگرید به حال ما !
بگویم به باد ، که چرا برد تار و پود ما
باران بارید و آرامش ساحل رفت به باد
باد آمد و بادبادک ها را برد
و زندگی شد تلخ تر از فریاد ...


حال شما بپرسید این اشک یخی از بهر چیست
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 21:31 توسط صمد |



تو به خیالت فشار نیاور،راحت باش

مثل خواب یک روز در میانه تابستان

انگار که از آغاز چیزی اسمی چه می دانم ،هیج مشگلی به اسم من نداشته ای

با اینکه همیشه حتی از تصور آن همه پله می ترسیدم پایین آمدم

گامهایم را از رفتن های بی خداحافظی و پی در پی تو پر می کنم

و تو با تمام ناخنهای از ته گرفته ات روی رگهایم پنجه می کشی

و هه دیگر در هیچ مکانی

در هیچ ساعتی از تو خبری نمی رسد ، و من حتی به عقربه ساعت هم نگاه نمی کنم

و همچنان از تو خبری نمی رسد

و من اینبار مثل همین زمستان یخ حتی یک قطره اشک هم نریختم و نمی ریزم

عیب ندارد زردی من از تو سرخی تو از من

تو خیالت راحت

دیگر اینبار فهمیدم که به رفتن بی خداحافظی تو عادت کردم

برای همین است که مشتم را باز کردم تا همه شنها بیرون بریزند

و برای همین است که اینبار حتی دیگر گریه ام نکردم

برو فقط همین.......................
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 21:27 توسط صمد |