بدان که دل بر مثال آسمان است بر آدمی و تن بر مثال زمین!
زیرا که خورشید روح از آسمان دل بر زمین تن می تابد و آنرا به نور حیات منوّر می دارد.
و همچنان که زمین را هفت اقلیم است و آسمان را هفت طبقه؛ دل را هفت طور است، بمانند
هفت طبقۀ آسمان:
طور اوّل از دل، معدن ایمان؛
طور دوّم از دل، معدن گوهر ادیان؛
طور سوّم از دل، معدن عشق و محبّت بر مردمان؛
طور چهارم از دل، معدن مشاهده و رؤیت؛
طور پنجم، معدن محبّت خداست؛
طور ششم از دل، معدن کشف و شهود است؛
و طور هفتم، محل ظهور و تجلّی های صفات خداوند است که این نوع کرامت با هیچ نوع از انواع موجودات نکرده اند، مگر آدمی!
بی بی قله نشینم ای گل پهلو شکسته
خاتونِِ همیشه ناجی، سایه گاه مهربونی
می دونن تموم دنیا زخمی کدوم خزونی
دست سرد این زمونه ساقه تو زد تازیانه
می دونم مرهم نمی شه زخم تو با این ترانه
تویی اول هر آیه، تو یه سوره ی نجیبی
تویی تفسیر الف لام معنی اَمَن یُجیبی
تویی تندیس ترانه تویی اسوه ی سرودن
تو دل تاریک شب ها چه عزیزه با تو بودن
برای نوشتن از تو همه واژه هام حقیرن
دارن از شرم حضورت مث عاشقا می میرن
دست لطفت رو بتابون تو خودت یه دنیا یاسی
تو که درد گلدونا رو بهتر از من می شناسی
نُتِ آواز قناری تو نگاهت بی بی جونم
تموم زخمای دنیا چشم به راهت بی بی جونم

آن قدر در وصف مادر گفته اند كه ديگر نيازي به نوشتن نيست . آن قدر بزرگ است كه زبان قلم قادر به توصيف او نيست . چه سعادت بزرگيست مادر بودن . مادري كه فرش هاي بهشت به پاي او بوسه مي زنند ، و چه زيباست مهر مادري كه در تمام موجودات زنده مشاهده مي شود
اگر اجازه میدهی برات در دل کنم
شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست
خودت گفتی مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را
خوب این عشق خدائیست که شما را میخواند
من میگویم همه عاشقون را به خودت عشاق تر کن
تا ارامش روحشان عمیقتر به تو شوند
خدا مرا بغل کن ،کمی نوازشم بده
حضوره دستهای تو ، عجب گرم و با صفاست
سر مرا به شانات بگیر تا سبک شوم
پنا هگاه این دل شکسته شانه شماست
وقتی طفل گوچگی بودم یادمه مادرم از نیماهای شب آارامش که اسم تو(الله اکبر) از مسجد به گوشمان و دلها میرسید و این عشق خدائی بود که صدای دعای نیایش مادر را که میگفت خدایا ،همه را به آرزویها دلشان برسان و.......... تا دمدمای صبح در دلم نقش می بست و حال که بزرگتر شدم هنوز هم همان آهنگ زیبای عشق به تو را از دل مادران خوش فکر اندیشه با عشق خدائیشان زمزمه میکند
میشنوم عجب زیباست این آرامشی که به عشق خدائی وعاشقان میدهی
خداوند مي فرمايند :
هرگاه بنده اي مرا مي خواند
آن چنان به سخنان او گوش مي دهم
كه انگار بنده و آفريده ای جز او ندارم
اما شگفتا
بنده ام همه را طوري مي خواند
كه انگار همه خداي اويند
جز من
خیلی وقت است که می خواستم برایت بنویسم که دلم شکسته است .خیلی وقت است که دستم را بلند کر ده ام تا دستم را بگیری ولی انگار که دور مرا مه گرفته است و تو مرا هیچ نمی بینی .
آخ که چقدر دلم برای سینه ات تنگ است که بشود سرم را فرو کنم تویش و های های زار بزنم و تو ساکت گوش کنی و موهایم را ناز کنی . چقدر دلم برای بوسیدنت تنگ است
برای بوسیدن دستهایت برای بویت چقدر دلم برایت تنگ است مادر
بیا مرا ببر . به ابرها . به کهکشان . به رودها . بیا مرا ببر من می خواهم پیش تو باشم دیگر خسته ام از این ترس همیشگی بیا دستم را محکم بگیر و ببر .
دلم برای داغی دستهایت یکذره شده است . مرا تنها گذاشتی ؟ بیا مرا ببر خسته ام. بیا مرا ببر می ترسم. ...............
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر
می کشد هر زمان همراه خود سویی
باد ، پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه ی موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته می گویند
آه او با این غرور و شوکت و نیرو
در جهان یکتاست
بی گمان شهزاده ای والاست!
دختران سر می کشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در طپش از شوق یک پندار
« شاید او خواهان من باشد»
لیک، گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطرآگین
برگ سبزی هم نمی چیند
همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان به راه خویش
مقصد او خانه ی دلدار زیبایش
مردمان از یکدگر آهسته می پرسند:
«کیست پس این دختر خوشبخت؟»
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست آری اوست!
اوست آری اوست!
آه ای شهزاده ! ای محبوب رویایی
نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
برنگاهم راه می بندد
«ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه بشتاب، ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است،
لیک در پایان این ره قصه پرنور است»
می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش
بازهم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سُم ستور بادپیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
برفراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین، رخت
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته می گویند:
دختر خوشبخت
ذهنم پریشان است
قلبم بی قرار است
افكارم شوریده اند
و درمانده ام
پس
رشته زندگیم را به دستهای امن تو میسپارم
آنگاه طوفان میخوابد
و آرامش تو حكمفرما میشود
ای کلید جادویی فتح قلب
امشب تمام مرغان آسمان اشک می ریزند ...
امشب اشکی از چشمی می ریزد ...
امشب قلبی می شکند و صدای شکستن آن به آسمان میرسد .
اما نمیدانم چرا به گوش او صدایی نمیرسد ... ؟
من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم .. .
نمی دانم خدائی هست ؟ اگر هست چه خدای خاموشی است ..
از این همه خاموشی دلم می گیرد و دوست دارم فریاد بکشم ...
آخر با که بگویم درد این قلب شکسته را ؟
آخر با که بگویم که قلب من عاشق قلبی است که با سنگ بیابان فرقی ندارد ...
قلب من عاشق قلبی است که اصلا قلب نیست ...
دلم میخواهد آنقدر فریاد بکشم که صدای فریادم قلب خدا را به لرزه بیندازد .
دلم می خواهد فریاد بزنم و به خدا بگویم " تو چطور میتوانی این همه نا عدالتی
را ببینی و به صدا در نیایی ؟
مگر نه اینکه میگویند تو بخشنده ای پس گناهانم را ببخش ..
مگر نه اینکه میگویند تو رحیمی ؟ پس چرا به من رحم نمی کنی ؟
پس رحمتت کجاست ؟
خدایا به او بگو . به او بگو با تمام بدیهایت دوستت دارم ...
آری ... آری به او بگو باز هم دوستت خواهم داشت
باش:آری فقط باش
بودنت کافیست
که بودنت جانشین همه نبودنهاست
فقط باش تا همیشه که این تمام آرزوی من است
ای کاش قلب سنگیت که درون سینه ات یخ بسته است
ذره ای از قلب من خبر داشت و حس می کرد که چطور با تو
یک رنگ و صادق بودم و
من می بوسم قلب سنگی تو را که صادق بودی و
با شهامت نمیخواستی و نمیخواهی با دروغ با من باشی ...


