تبليغاتX
کلبه درویشی ما



 

يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد .

يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم .

يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن.

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته !

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه

مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق مي بارد

به اسرار عشق پي برد و زنده شد !

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ،

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...

 

و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم
+ نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 15:25 توسط صمد |



ميبينيد چه با مزه هست
+ نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 15:8 توسط صمد |



حداقل 5 نفر در اين دنيا ترا دوست دارندآنقدر که حاضرند خاطر تو بميرند

حداقل 15 نفر در اين دنيا تورا به دلايلي دوست دارند.

تنها دليلي که ممکن است کسي از تو متنفر باشد اين است که مي خواهد مثل تو باشد.

يک لبخند تو مي تواند براي هرکسي خوشبختي بياورد حتي اگر او از تو خوشش نيايد

هر شب کسي با فکر تو به خواب مي رود

تو براي يک نفر يک دنيايي

بدون تو شايد کسي نتواند به زندگي ادامه دهد

تو فردي بخصوص و بي همتايي اما به روش خودت

کسي که تو حتي از وجودش بي خبري تورا دوست دارد

وقتي احساس مي کني دنيا به تو پشت کرده ، نگاهي بينداز ، بيشتر مانند اين است که تو به دنيا پشت
کرده اي.

وقتي که فکر مي کني شانسي نداري به آنچه که مي خواهي برسي ، به آن نخواهي رسيد اما وقتي به خود ايمان داري دير يا زود به آن خواهي رسيد

هميشه شکاياتي را که به تو مي شود به ياد داشته باش و کلمات زشت آن را فراموش کن

هميشه احساست را بيان کن به اين ترتيب ديگران از آن باخبر مي شوند

اگر دوست خيلي خوبي داري زماني برايش بگذار تا دريابد که چقدر برايت باارزش است

تو بايد دوست فوق العاده اي باشي چرا که اين مطالب را مي خواني
+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 13:28 توسط صمد |



چشمانت چيست که مرا به سوي خود

مي کشد؟

در گرمي دست هايت چيست که دستهايم

آنها را مي طلبد.

در آينه چشمانم بنگر چه مي بيني؟ آيا

مي بيني که تو را مي بيند؟

صداي تپش قلبم را مي شنوي که فرياد ميزند

دوستت دارم.

دوست دارم که بداني خيلي دوستت دارم.
+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 13:26 توسط صمد |





1-دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من از تو ميگيرم

2-هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود

3-اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4-دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.

5-بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

6-هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

7- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

8-هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
9
-شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي‌تواني شكر گزار باشي.

10-به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

11-هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.

12-خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي‌شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

13-زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري.
+ نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 12:50 توسط صمد |



براي تو............

من براي تو مي نويسم...

براي تو که تنهايي هايم پر از ياد توست...

براي تو که قلبم منزلگه عشق توست...

براي تو که احساسم از آن وجود نازنين توست...

براي تو که همه هستيم در عشق تو غرق است...

براي تو که چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

براي تو که مرا مجذوب قلب و احساس پاک خود کردي...

براي تو که وجود بي ارزشم را محو وجود نازنين خود کردي...

براي تو که حالا هر لحظه دوري از تو به اندازه يک قرن است...

براي تو که سکوتت از شکنجه برايم سخت تر است...

براي تويي که حا لا عشقت به معني بودنم هست...

براي تو که غمهايت به معني سوختنم هست...

براي تو که آرزوهايت آرزويم است...

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 20:25 توسط صمد |



زليخا عاشق يوسف شده بود. تمام خواسته هاي قلبش را در وجود يوسف يافته بود. يوسف را دوست داشت، اما نه تنها ظاهر زيبايش را. زليخا باطن زيباي يوسف را ديده بود. او را با همه وجودش حس کرده بود.
اگر چه مي دانست که اشتباه مي کند، اگر چه هنوز شرم داشت، اما ديگر نتوانست تاب آورد و آنچه را که نبايد خواست.
يوسف نمي دانست بايد چه کند. نمي دانست چگونه خود را برهاند. خدايش به او گفت که بايد فرار کند و او چنين کرد.

يوسف هم زليخا را دوست داشت. اما جنس دوست داشتن او با عشق زليخا متفاوت بود. زليخا از همه چيزش گذشته بود، حتي از آبرويش. بي پرده عشق خويش را فرياد کرده بود و حالا رسوا شده بود. ديگر چيزي براي از دست دادن نداشت.
يوسف هم زليخا را دوست داشت. مي خواست حقيقت عشق را به او نشان دهد. مي خواست او را از بند هوي و رسوايي برهاند. مي خواست قلبش را از به جاي تاريکي از نور پر کند. يوسف 7 سال زندان را به خاطر حقيقت تحمل کرد. 7 سال پر از مشقت.


و پس از هفت سال، زماني که يوسف آزاد شد، زليخا را در دادگاه وجدان خويش قرار داد و همه وجودش را دگرگون کرد. آنگاه بود که حقيقت عشق براي زليخا هويدا شد، تا آنجا که گفت: الآن حصحص الحق. در اين لحظه ديگر حقيقت را بي پرده حس مي کرد. و چه حس زيبايي بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 20:10 توسط صمد |



نازنينم!


باز عطر ياد تو،در خاطره ي اتاقم پيچيد!


باز مهرباني چشمهايت،


پنجره ي خيالم را ستاره باران کرد!


باز گرمي دستانت،


روحم را تا دورترين،لمس يادها برد!


نازنينم!


به شب و روز قسم!


به تلؤلؤ امواج قسم!


به برگ برگ شاخه هاي درختان قسم!


به بي قراري بادهاي سرگردان قسم!


به آواز قمري هاي حياتم قسم!


نـــمي توانم پلکهايم را به روي خيال تو ببندم!


نــــمي توانم!


نــمي توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!


نـمي توانم!باورکن،نمي توانم!


نازنينم!


ايـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم؟


ايـــن همــــه روز راچگونه به تنهايي دوره کنم؟


ايـــن همـــه شمع را با چه رنگي از اميّد، روشن نگه دارم؟


ايـــن همــــــه فصل را تا به کي،خط بزنم؟


چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم


که کلمه اي حتي،از ياد نرود؟


قصه ي ايـــن همــه دلتنگي را،


با کدام قلم،برايــت بنگارم؟


آخــــر براي تک تک واژه هاي بي قراريم،


قلمها را طاقتي نيست!


.....
نازنينم!


به اندازه ي تمامـي ابرهاي دنيــا،


دلم گرفته است!


به ديدار ايــــن دل غمگين بيا!


شانه هايــت رابراي ايــــن هــمه بارش،کم دارم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 20:0 توسط صمد |



من که رفتم بنويسيد دمش گرم نبود
بنويسيد صدا بود ولي نرم نبود

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشايي بود
بنويسيد دو خط مانده به تنهايي بود

بنويسيد که با ماه ،کبوتر مي چيد
از لب زاغچه ها بوسهء باور مي چيد

بنويسيد که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهء نور عطش مي باريد
ريشه در ماه ، ولي روي زمين مي جوشيد

بنويسيد زبان داشت ولي لال نشد
بنويسيد که پوسيد ولي کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولي سيل نداشت
بنويسيد که دل داشت ولي ميل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا مي زد
وسعت حوصله اش طعنه به دريا مي زد

بنويسيد به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسي کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کوير آمده بود
کودکي بود که در هياتِ پير آمده بود

تا صداي دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمي مسئله داشت

طبع شــعر تو شــــهابا دل عالـــم خون کرد

با دل اهـــل محـــبت چه بگويــــم چون کرد

+ نوشته شده در دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 11:57 توسط صمد |



يکي بود و يکي نبود
اوني که بود تو بودي و اوني که نبود من بودم
 يکي داشتو يکي نداشت ، اوني که داشت تو بودي و اوني که تو رو نداشت من بودم
 يکي خواستو يکي نخواست ، اوني که خواست تو بودي اوني که بي تو بودن رو نخواست ،
من بودم 
 يکي آورد و يکي نياورد ، اوني که آورد تو بودي اوني که جز تو به هيچ کس ايمان نياورد من بودم
 يکي برد و يکي نبرد ، اوني که برد تو بودي اوني که دل به تو باخت من بودم
 يکي گفتو يکي نگفت ، اوني که گفت تو بودي و اوني که دوست دارم رو به هيچ کس جز تو نگفت من بودم 
يکي موندو يکي نموند ، اوني که موند تو بودي اوني که بدونه تو نميتونست که بمونه من بودم 
 يکي رفتو يکي نرفت ، اوني که رفت تو بودي و اوني که بخاطره تو ، تو قلبه هيچ کس نرفت
من بودم
+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 19:35 توسط صمد |



هميشه به ياد اين باش كه يه كسي اون بالا بالا ها داره تو را نگاه ميكنه و هميشه دست هاش
منتظر اينكه تو به طرفش بري  .
پس فرصت از دست نده برو به سمت  آرامش
 
نه تو مي ماني نه اندوه و نه هيچ يك از مردم اين آبادي
 
به حباب نگران لب يك روز قسم و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت غصه هم خواهد رفت 
 
آن چناني  كه فقط خاطره اي خواهد ماند .
 
لحظه ها عريانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
 
تو به آيينه نه آيينه به تو خيره شدست  ، تو اگر لبخند زني آن هم به تو لبخند مي زند
 
و اگر بغض كني ...
 واي از آيينه دنيا كه چه ها خواهد كرد
+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 19:4 توسط صمد |



نگاه سبز و عاشقانه ات دستان زيبا و صورت باطراوتت چشمان قشنگ و باراني ات تمام وجودت را دوست دارم

من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را به خاطر انديشيدن به تو دوست دارم من زندگي را در عشق عشق را در قلب قلب را به خاطر اينکه آشيانه توست دوست دارم من اندوه را در اشک اشک را در چشم چشم را به خاطر ديدن روي تو دوست دارم من عشق را در سکوت سکوت را در تنهايي تنهايي را به خاطر تپيدن قلبم تپيدن قلبم را براي تو و تو را همچو قلبم دوست دارم.

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني.

ميداني که طاقت دوري از تو را ندارم ولي جدايي با تو را دوست دارم. مي داني چرا؟ چون با اينکه جدايي از تو بسي برايم دشوار است ولي در عين حال دلپذير هم هست ، زيرا به خاطر تو دلتنگي به سراغم مي آيد . پس بدان که دل تنگي ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداري

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 21:55 توسط صمد |