مهرباني را مهر بورز
عاشقي را عاشق باش
از جدائي ها دوري کن
از تنفر متنفر باش
گفتارت را نيک اغاز کن
کردارت را نيک کن
و همواره پندارت نيکو باشد
تا انسانيت را بشناسي ...
"زرتشت
براي تو مينويسم براي تو و آن چشمهاي قشنگت که گاه كه به سردي ميگرايد ‚ منجمد ميکند و پوچ مي کند همه آنچه که بود و هست و اکنون را و گاه كه از آنها شراره ميجهد ‚ شعله ور ميکند و ميسوزاند تمام ناخوشي ها را براي لحظه هاي بودنت ‚ نه براي هجرانت . براي اکنوني که هستي و گرمايت را احساس ميکنم ‚ صدايت را ميشونم و نفسهايت را روي پوستم حس ميکنم و حجمت را درکنارم. بيزارم از خوب نوشتن ميگفت :دوست داشتن واقعي تنها مفهوم تعريف نشده بشريت است
پروردگارا! به من آرامش ده بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم. دليري ده تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير دهم بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم. مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتارکنند.
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
نتوانم!
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريکي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يک دريچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم


