دل صافت نفس سرد مرا آتش زد
کام تو نوش و دلت گلگون باد
قدري از خويش بگويم که مرا بشناسي
روزگاريست که هم صحبت من تنهاييست
يار ديرينه من درد و غم رسواييست
عقل و هوشم همه مدهوش وجودي نيکوست
ولي افسوس که روحم به تنم زندانيست...
چه کنم با غم خويش؟
گه گهي بغض دلم مي ترکد
دل تنگم زعطش ميسوزد
شانه اي مي خواهم
که گذارم سر خود بر رويش
و کنم گريه که شايد کمي آرام شوم
ولي افسوس که نيست !
کاش ميشد که من از عشق حذر مي کردم
يا که با زندگي سوخته سر مي کردم
اي که قلبم بشکستي و دلم بربودي
زچه رو اين دل بشکسته به غم آلودي؟
من غافل که به تو هيچ جفا ننمودم
بکن آگه که کدامين ره کج پيمودم
اي فلک ننگ به توخنجرت ازپشت زدي
به کدامين گنه آخرتو به من مشت زدي؟
آه اي دوست که ديگر رمقي درمن نيست
تو بگو داغتر از آتش غم ديگر چيست؟
من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش
ديگر اي بادصبا دست زبختم بردار
خبر از يار نيار
دل من خاک شد و دوش به بادش دادم
مگر اين غم زسرم دور شود
ولي انگار نشد
بگو اي دوست چرا دور نشد؟
تو کیستی که اینگونه بی تاب توام... شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم.
تو چیستی که من از هر موج تبسم تو بسان قایقی سر گشته روی مردابم
تو در کدام سحر ؟ بر کدام اسب سفید
تو را کدام خدا؟
از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه؟ تو از کدام صدف؟
من از کجا بر سر راه تو امدم ناگاه ...چه کرد با دل من ان نگاه شیرین..آه........
کدام شعله دمیده است از تو در تن من که ذره های وجودم وقتی که تو را میبینند سرود میخوانند
به رقص می ایند......
تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند هر چه از من خواهی بخواه صبر نخواه
که صبر درازی به مرگ پیوسته است.
تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته هست
همه وجود تو مهر هست و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز هست و راه من بسته...................
و من به انتظار بازيهاي روزگار نشسته ام تا ببينم اينبار چه برايم خواهد نوشت
بعد تو با جسم بي روحم چه ميکند ؟
تقدير ...
مصلحت ...
قسمت ...
سرنوشت ...
واااااااااي
از اين واژه ها ميگريزم
دلتنگ تو ام .
زنده ماندنم بهانه ايست براي انتظار کشيدن تو
و ميدانم که پايان اين انتظار ...
خدايا ؛ به فريادم برس.............
نگاهم کن ... نگاهم کن و ببين که من چگونه مشتاقانه در سياهي بي پايان چشمهايت در جستجوي نشاني از خود مي گردم...
دستانت را در دستان پر تمناي من بگذار و ببين که چگونه حرارت عشق سرماي دستانت را خواهد بلعيد...
و قلبت را به من بسپار تا در آن با تمام مداد رنگي هايم تصويري از عشق برايت نقاشي کنم.
دوست کجاست ؟ گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند بنگرش ليک مبوي , دست گرمي که از عشق بفشارد دستت را به همه عمر مخواه ,
در دل چاه گر سر کني يا از سر غم آه کني , خنده ها بر غم تو دختر مهتاب کند .
درد خود را در دل چاه مگو , چاه با من و تو بيگانه است
قصه شبهای تارويک بغل دلواپسی
لحظه هايی سردوسنگين خانه ای غرق سکوت
ساعتی شماطه دارويک بغل دلواپسی
رقص گندم زاروطرح زيبای غروب
جاده های بی سوارويک بغل دلواپسی
پرسه زن درکوچه های مشکی چشمان تو
بانگاهی شرمسارويک بغل دلواپسی
ايستگاه آخرويک کوپه ترس واضطراب
سوت لرزان قطارويک بغل دلواپسی
هديه آوردم برايت ازدل شهری غریب
کوله باری انتظارويک بغل دلواپسی.......

