تبليغاتX
کلبه درویشی ما



براي تو که وقت و بي وقت باران را بر سر ما خراب مي کني ،بگو من چه اهميتي دارد.


تازگي ها  دل که تنگ ميشود  ،اجازه ندارد به تو پناه بياورد .


پس بگو دل را به ابرهاي آسمان زنجير کنم که با باد به هر سويي که باران مي بارد روانه شود.


وتو با خيال راحت بنشين و بگو اينها رحمت است که دارد دل را مي شويد 


 از هر چه لا زمه ي آن است


 اما من که خسته مي شوم به خيال پناه مي برم و خسته از خيال به واقعيت سرد بي تو بودن مي رسم .


ما که رفتيم اما تو چرا گوشه ي اين خاطره نشستي ، مگر نمي دانستي اينجا به حد اشباع رسيده است !


اينجا از جاي قدم ها به بي ردپايي رسيده است حالا تو چرا خوابت را بي هيچ مناسبتي  در خواب  کسي ديگر ، تعبير مي کني


شايد حرف مفت باشد واقعيت داشتن چيزي به نام دل در اين دنيا  ،

اما من که انکار نمي کنم و بدون هيچ ترتيبي مي نويسم: کاش تو برايم همان خواب بدون تعبير مي ماندي



+ نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1385ساعت 18:27 توسط صمد |