براي تو که وقت و بي وقت باران را بر سر ما خراب مي کني ،بگو من چه اهميتي دارد.
تازگي ها دل که تنگ ميشود ،اجازه ندارد به تو پناه بياورد .
پس بگو دل را به ابرهاي آسمان زنجير کنم که با باد به هر سويي که باران مي بارد روانه شود.
وتو با خيال راحت بنشين و بگو اينها رحمت است که دارد دل را مي شويد
از هر چه لا زمه ي آن است
اما من که خسته مي شوم به خيال پناه مي برم و خسته از خيال به واقعيت سرد بي تو بودن مي رسم .
ما که رفتيم اما تو چرا گوشه ي اين خاطره نشستي ، مگر نمي دانستي اينجا به حد اشباع رسيده است !
اينجا از جاي قدم ها به بي ردپايي رسيده است حالا تو چرا خوابت را بي هيچ مناسبتي در خواب کسي ديگر ، تعبير مي کني
شايد حرف مفت باشد واقعيت داشتن چيزي به نام دل در اين دنيا ،
اما من که انکار نمي کنم و بدون هيچ ترتيبي مي نويسم: کاش تو برايم همان خواب بدون تعبير مي ماندي
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1385ساعت 18:27 توسط صمد
|


