تبليغاتX
کلبه درویشی ما



آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سال‌ها دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش براي او
+ نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385ساعت 20:16 توسط صمد |



به که باید دل بست ؟


به که شاید دل بست ؟


سینه ها جای محبت همه از کینه پر است .


هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم پاسخ گوید .


نیست یک تن که در این راه غم آلوده قدمی را به محبت پوید .


خط پیشانی هر جمع خط تنهایی است ٬ خنده ها میشکفد بر لب ها تا که اشکی شکفد بر سر

 مژگان کسی . از وفا نام مبر آنکه وفا خواست کجاست ؟


سخن از عشق مگو ٬ عشق کجاست ؟ دوست کجاست ؟ گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند

بنگرش لیک مبوی ٬ دست گرمی که از عشق بفشارد دستت را به همه عمر مخواه ٬ در دل

 چاه گر سر کنی یا از سر غم آه کنی ٬ خنده ها بر غم تو دختر مهتاب کند . درد خود را در دل

 چاه مگو ٬ چاه با من و تو هم بیگانه است

+ نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385ساعت 20:10 توسط صمد |



غنچه، شکفت به لبخند؛

 بلبل، ترانه سَر داد؛

 پر گل، سراسرِ دشت؛

 امّا چه سود، بی تو!

جهان، جوان شد از نو

 کهنه، درید پیرهن را:

 رَختِ نوی به تن کرد؛

 امّا چه سود، بی تو؟

 

 لبخندِ شادمانی

 بنشست بر لبِ خلق؛

 شادان ز نوبهاران:

 اندوه گرفت پایان؛

 امّا چه سود، بی تو.

 

 من در پی تو،

 این سو و آن سو، دویدم:

 در هر کرانِ وجائی

 بزمِ طرب به پا بود؛

 امّا چه سود: بی تو. 

 

 آری، بهارِ دلکش

 شادان ز ره رسیده؛

 دل شاد از بهاران

 شاید که می توان بود؛

 امّا چه سود بی تو؟

 

 از ره، بهار زیبا

 

 آمد، چه شاد مانه؛

 با دست های پر گل،

 با شاد خنده بر لب:

 امّا چه سود، بی تو.

 

 بهار شد، آری

 امّا چه سود: بی تو! .......................................................

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1385ساعت 20:30 توسط صمد |



یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد

پس نگو رویای دور از دسترس خوش نیست

قبول  ندارم

گرچه جسم به ظاهر خسته است ولی دل دریاییست

تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم

و تاوان آن هر چه باشد ، باشد

دوستت خواهم داشت بیشتر از دیروز

باکی ندارم از هیچ و هر کس که تو را دارم

عزیز دل .

+ نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1385ساعت 20:25 توسط صمد |



لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم

ستاره می شنود و تو را آرزو بر دل می ماند ...

آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن می شمارم

به گمانم می آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی ...

از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و

به لحظه های دوری رسیده ام ، در تمام لحظه ها حس غریبی دارم ...

حس دریایی که از بی موجی به مرداب بودن رسیده است ،

مرداب تنهاست و من تنهاتر ،

مرداب مرا هم در برگرفته ،

سکوت غریب مرداب

حس غریب تنهایی ، حسی که وجودم را در برگرفته  ،

تنهایی که چون پیچک بر تن احساسم پیچیده است  ،

پیچکی که تا لحظه ای دیگر احساسم را خفه می کند ،

به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را

تنها تو می توانی از اسارت برهانی ...

تو خواستی که من با تو باشم !

اما نمی دانم چرا تنها لحظه ای خواستی !؟

لحظه ای ...

و بعد برق نگاه او دوباره تو را مجنون خود کرد ... !!

نمی دانم نگاه بی پروای او چه در خود دارد که محبتت را دریغ کردی ؟

که تو هم قلبم را زخم زدی ؟؟

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم ،

تو نمی فهمی اندوه مرا !

و اندوه تو تنها نگاه و صدای اوست ...

قلبم به پای تو نشست ،

اما نمی دانست که این چنین زود و بی محابا شکسته می شود ؟

قلب بی گناهم چه می دانست که تو هم این گونه هستی ؟!!!

این جهان برای تو پر است از او

و برای من خالی از تو ...

تنها مانده به تو بگویم :

مطمئن باش ، برو

ضربه ات کاری بود و

دل من سخت شکست ...

و تو به من و سادگیم خندیدی ... !

به من و حسی پاک که پر از یاد تو بود ؟!!

+ نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1385ساعت 20:23 توسط صمد |



گفته بودند : بشکن !

اما اعتنایی نکرده بودم ....

لرزش صدایت ، گلایه هایت ، حرفهای نگفته ات ...

تکانم داد !

گفتم : دیگر رفیق نیست !

اما اینبار حرفه دلم بـا حرفه زبانم یکی نبود !

به خاطره تــــو !

به حرمت تمام روزها و شب های یادگاریمان ، به حرمت واژه رفیق ، به حرمت حرفهایت .....!

گفتی : بشکن !

بـاشد رفـیـق !

این بار غــرورم را بـا تمام غــرور خودم ،  خــرد می کنم ..

و می گویم مــن مغــرورتــریـن ،  ســربــزیــرتــریــن پسر شهـرم !!!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1385ساعت 20:18 توسط صمد |



+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385ساعت 21:53 توسط صمد |



+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 13:56 توسط صمد |



+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 13:52 توسط صمد |



cry
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 13:39 توسط صمد |



ديگر براي اينكه گريه نكنم هيچ بهانه اي ندارم گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است

كاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگيین نمي بستيم كه وسط راه آنرا به زمين

 بياندازيم وراه را بدون آن ادامه بدهيم زندگي بدون عشق اينقدرخاليست كه

بعضي  مواقع حتي زودتر از سكوت مي شكند وتو ايكاش مرا مي فهميدي

حالا كه مي روي قرارمان هيچ ولي بگو به چه بها...... ؟

در اين دنيا سراب محكوم است به پوچي... پرستو محكوم به كوچ كردن... شمع محكوم به اشك ريختن... خارها محكوم به

تنهايي... روز محكوم به غروب كردن... شب محكوم به رسيدن... قلب با همه ي پاكي وصداقتش محكوم به دوست داشتن

وچه محكوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي كاش همه ي اين محكوميتها زيبا را مي پذيرفتند. اي كاش...؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 13:4 توسط صمد |



یه دل دارم خدا داره زمین داره هوا داره

میونه دریای غمش کشتی و ناخدا داره

یه دل دارم ترک داره ترس و یقین و شک داره

رو بام برفیش همیشه یه دنیا بادبادک داره

یه دل دارم آتیش داره تو ابرا قوم و خویش داره

نه راه پس مونده براش نه طفلی راه پیش داره

یه دل دارم رقیب داره فراز داره نشیب داره

با اینکه آدم نشده کلی درخت سیب داره

یه دل دارم وفا داره یه طاقی از طلا داره

تو بهترین جاش یه دونه قصر و یه پادشاه داره

یه دل دارم نگین داره هوا داره زمین داره

تو دریای پر از غمش قایق و سرنشین داره
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 12:53 توسط صمد |



نمی دانم از فراق تو بنالم يا از غريبی خودم؟

نمی دانم تورا بخوانم که بر گردی ياخودم رادعاکنم که بيايم؟

از اين بسوزم که نيستی يا از آن بنالم که چرا هستم؟

هيچ می گويی اسيری داشتی حالش چه شد، خسته ی من نيمه جانی داشت احوالش چه شد.

دلم تنگ است، نميدانم ز تنهايي پناه آرم كدامين سوی .

پريشان حالم و بي تاب مي گريم و قلبم بي امان محتاج مهر توست .

نميدانی چه غمگين رهسپار لحظه های بی قرارم من به دنبال تو همچون كودكی هستم ومعصومانه می جويم پناه شانه هايت را كه شايد اندكی آرام گيرد دل.

دلم تنگ است وتنهايي به لب می آورد جانم بيا تا با تو گويم از هياهوی غريب دل كه بی پروا تلنگر ميزند بر من و می گويد به من نزديك نزديكی به دنبال تو ميگردم ، به سويت پيش می آيم ، چه شيرين است پر از احساس يك خوشبختی نابم ...

هر جا كه سفر كردم ، تو همسفرم بودی

وز هر طرفی رفتم، تو راهبرم بودی

با هر كه سخن گفتم، پاسخ ز تو بشنيدم

بر هر كه نظر كردم ، تو در نظرم بودی

در خنده ی من چو گل ، در كنج لبم خفتی

در گريه ی من چو اشك، در چشم ترم بودی

در صبحگاه عشرت ، همدوش تو ميرفتم

در شامگاه غربت، بالين سرم بودی

آ واز چو می خواندم، سوز تو به سازم بود

پرواز چو ميكردم، تو بال و پرم بودی

هرگز دل من بر تو، يار دگری نگزيد

گر خواست كه بگزيند ، يار دگرم بودی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 12:50 توسط صمد |