X
تبلیغات
کلبه درویشی ما



 

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ...

با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد

 

گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا ...

تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد

 

گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن ...

عکس يک خنجر ز پشت سر پي مولا کشيد

 

گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ...

راه عشق و عاشقي , مستي ونجوا را کشيد

 

گفتمش تصويري از ليلي ومجنون را بکش ...

عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد

 

گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن ...

در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد

 

گفتمش از غربت ومظلومي و محنت بکش ...

فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد

 

گفتمش سختي و درد وآه گشته حاصلم ...

گريه کرد آهي کشيد و زينب کبري کشيد

 

گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ...

عکس مهدي راکشيد و به چه بس زيبا کشيد

 

گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين..

گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 11:52 توسط صمد |



آمدم ای شاه ، پناهم  بده

خط امانی ز گناهم بده

ای  حَرمَت  ملجأ  در ماندگان            

دور مران از در و ، راهم بده

ای گل بی خار گلستان عشق          

قرب مکانی چو گیاهم بده

لایق وصل تو  که  من  نیستم           

اِذن به  یک لحظه نگاهم  بده

ای که حَریمت به  مَثَل  کهرباست      

شوق وسبک خیزی کاهم بده

تاکه ز عشق تو گدازم چو شمع         

گرمی جان سوز به آهم بده

لشگرشیطان به کمین من است        

بی کسم ای، شاه پناهم بده

از صف مژگان نگهی کن به من           

با  نظری ، یار و سپاهم  بده

در  شب  اول که  به  قبرم  نهند         

نور  بدان شام  سیاهم  بده

ای که عطا بخش همه عالمی           

جمله ی حاجات مرا هم بده .......................

+ نوشته شده در یکشنبه 5 تیر1390ساعت 20:10 توسط صمد |



ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی 

چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی 

تو که آتشکده‌ی عشق و محبت بودی 

چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی 

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را 

که خود از رقت آن بیخود و بی‌هوش شدی 

تو به صد نغمه، زبان بودی و دلها همه گوش 

چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی

خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من 

نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی 

تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست 

تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی 

ناز می‌کرد به پیراهن نازک تن تو 

نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی 

چنگی معبد گردون شوی ای رشگ ملک 

که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی 

شمع شبهای سیه بودی و لبخند زنان 

با نسیم دم اسحار هم آغوش شدی 

شب مگر حور بهشتیت، به بالین آمد 

که تواش شیفته‌ی زلف و بناگوش شدی 

باز در خواب شب دوش ترا می‌دیدم 

وای بر من که توام خواب شب دوش شدی 

ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت 

به چه گنجینه‌ی اسرار که سرپوش شدی 

ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیت 

آتشی بود در این سینه که در جوش شدی 

شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم 

که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی
+ نوشته شده در شنبه 20 فروردین1390ساعت 18:22 توسط صمد |



نامت چه بود؟ آدم

فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک

اینك محل سكونت؟ زمین خاك

آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است

قدت؟ روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

اعضاء خانواده؟ حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك

روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت؟ اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك

جنست ؟ نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا

شغلت ؟ در كار كشت امیدم

شاكی تو ؟ خدا

نام وكیل ؟ آن هم خدا

جرمت؟ یك سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟ همین!!!!

حكمت؟ تبعید در زمین

همدست در گناه؟ حوای آشنا

ترسیده ای؟ كمی

ز چه؟ كه شوم اسیر خاك

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟ بلی

كه؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه؟، ولی ...

ولی چه ؟ حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟

دلتنگ گشته ای ؟ زیاد

برای كه؟ تنها خدا

آورده ای سند؟ بلی

چه ؟ دو قطره اشك

داری تو ضامنی؟ بلی

چه كسی ؟ تنها كسم خدا

در آ خرین دفاع؟ می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

+ نوشته شده در دوشنبه 28 تیر1389ساعت 9:18 توسط صمد |



زائری بارانیم آقا به دادم میرسی،

بی پناهم خسته ام تنها به دادم میرسی،

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام،

هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی...

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 11:1 توسط صمد |



خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.


خسته از منحنی بودن و عشق.


خسته از حس غریبانۀ این تنهایی.


بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.


بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.


بخدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد.


همۀ عمر دروغ،


گفته ام من به همه.
گفته ام:


عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!


شمع را میفهمم!


کذب محض است،
دروغ است،

+ نوشته شده در دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 17:1 توسط صمد |



لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید

 

پیغام‌گیر حافظ


رفته‌ام بیرون من از کاشانه‌ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور


پیغام‌گیر سعدی


از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دادی به دستم


پیغام‌گیر فردوسی


نمی‌باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب

پیغام‌گیر خیام


این چرخ فلک، عمر مرا داد به باد
ممنون تو‌ام که کرده‌ای از من یاد
رفتم سر کوچه، منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد

پیغام‌گیر منوچهری


از شرم، به رنگ باد باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم

 
پیغام‌گیر مولانا


بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!



پیغام‌گیر باباطاهر



تلیفون کرده ای جانم فدایت
الهی مو به قربون صدایت
چو از صحرا بیایم، نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت


پیغام‌گیر  شاعران شعر نو 


افسوس می خورم،

چون زنگ میزنی،
من خانه نیستم که دهم پاسخ تو را،
بعد از صدای بوق،
برگو پیام خود،
من زود می‌رسم،
چشم انتظار باش
   

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 اسفند1388ساعت 13:13 توسط صمد |



آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

لشگر شیطان به کمین من است

بی کسم ای شاه پناهم بده

+ نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 19:9 توسط صمد |



رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم

قصد این قوم فریب است بیا برگردیم

 

آنکه یک روز همه دل به نگاهش دادیم

خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم

 

عشق بازیچه شهر است ولی در ده ما

دختر عشق نجیب است بیا برگردیم

 

کرمها در دل هر کوچه اقامت دارند

روستا مامن سیب است بیا برگردیم

 

چه حسابیست در این شهر که در مبحث جبر

جای بعلاوه صلیب است بیا برگردیم

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 19:18 توسط صمد |



 

منحنی قامتم، قامت ابروی توست
خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی اوست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست

بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست


پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو

گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست

(
پروفسور هشترودی)


 

+ نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 9:27 توسط صمد |



آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است
 
 خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است
 
 گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است
 
خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است. گفتم از عشق من چنين سخن مگوي
 
 گفت خوابي سال‌ها دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش براي او ..............
+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 11:13 توسط صمد |



دختر نازِ دی ماه ، حوای سیب وگندم

شیطنتِ گلِ سُرخ ، از بغض تا تبسم

همشونه با پرستو ، به این قفس پریدی

غزل غزل ترانه ، به قصه پر کشیدی



پریِ نازِ برفی ، عروسکِ زمستون

سکوتِ باغُ باغچه ، آوازِ باد و بارون

بی تو سکوتِ محضم ، نه واژه ای ، نه حرفی

دختر خوشگلِ دی ، عروس فصلِ برفی



وقتی که تو می خندی ،آب می شه بغض برفا

با تو طلایی میشه ،رنگ تموم حرفا

می خونی با سکوتت ، وقتی که حرفی داری

عروسک قشنگم ، تن پوش برفی داری



غرورِ آبیِ تو ، همرنگ آسمونه

نه ساده ای ، نه مغرور ، زلالی عاشقونه

برف و تگرگ و بارون ، سمفونیِ زمستون

می خوا باهات برقصه ، تنهاییِ خیابون
+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 21:11 توسط صمد |



اگر به خانه ی من آمدی


برایم مداد بیاور مداد سـیــاه


می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم


تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.



یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !


یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها


نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!


یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم


شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!


یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد


و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !



نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم


می خواهم ... بدوزمش به سق


… اینگونه فریادم بی صداتر است!



قیچی یادت نرود


می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !



پودر رختشویی هم لازم دارم


برای شستشـوی مغزی


مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند


تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت


می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !




صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر


می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب


، برچسب فاحشـــه می زنندم


بغضم را در گلو خفه کنم!



یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم


برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد


، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !


تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند


برایم بخر ... تا در غذا بریزم


ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولی برایت ماند


برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند


بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:


من یـک انسانم

من هنوز یک انسـانم

من هر روز یک انسانم

+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 19:12 توسط صمد |



سلام

اول از همه برایت ارزو میکنم که عاشق شوی و اگر هم هستی ,کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست ,تنهاییت کوتاه باشد , و پس از تنهاییت ,نفرت از کسی نیابی و ارزومندم که این گونه پیش نیاید .......... اما اگر پیش امد بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی . برایت همچنان ارزو دارم دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد و نا پایدار

برخی نادوست و برخی دوست دار .......... که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتماد باشد . و چون زندگی بدین گونه است ,برایت ارزومندم که دشمن نیز داشته باشی ........ نه کم نه زیاد ....درست به اندازه ,تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند , که دست کم یکی از انها اعتراضش به حق باشد ...... تا که زیاده به خود غره نشوی . و نیز ارزو مندم مفید فایده باشی نه خیلی ضروری ......تا در لحظات سخت ,وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است ,همین مفیدبودن کافی باشد تا تو را سر پا نگاه دارد . همچنین برایت ارزومندم صبور باشی , نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ...... چون این کار ساده ایست , بلکه با کسانی که اشتباهت بزرگ و جبران نا پذیر می کنند

و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی ..و امیدوارم اگر جوان هستی , خیلی به تعجیل ,رسیده نشوی ..... و اگر رسیذه ای به جوان نمایی اصرار نورزی , , و اگر پیری تسلیم نا امیدی نشوی ....... چرا که هر سنی خوشی و نا خوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد ........ امید وارم یگی را نوازش کنی , به پرنده ای دانه بدهی و به اواز یک سهره گوش کنی وقتی که اوای سحر گاهیش را سر میدهد.. چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت ..... به رایگان ...... امید وارم که دانه ای هم بر خاک بیفشانی ....هر چند خرد بوده باشد ...... و با روییدنش همراه شوی ...., تا در یابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد .....

به علاوه امید وارم پول داشته باشی که در عمل به ان نیاز مندی .... و سالی یکبار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی ''' این مال من است ''' فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگریست ! و در پایان که اگر فردا خسته باشید ,یا پس فردا شادمان ,باز هم از عشق سخن برانیم تا از نو بیاغازیم....... و اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد , دیگر چیزی ندارم برایت ارزو کنم ...............

+ نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 12:26 توسط صمد |



هیچ کس اشکی برای ما نریخت

 هر که با ما بود از ما می گریخت

 چند روزی هست حالم دیدنیست

 حال من از این و آن پرسیدنیست

 گاه بر روی زمین زل می زنم

 گاه بر حافظ تفاءل می زنم

 حافظ دیوانه فالم را گرفت

 یک غزل آمد که حالم را گرفت:

 ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

 

+ نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 12:7 توسط صمد |



روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
« من خوب می شناختمش


نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .
حتی زمان مرگ
آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب
آن بیقرار عشق


چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
« شب در میان تاریکی در نور ماهتاب
هر روز در درخشش خورشید تابناک
هر لحظه در برابر آیینه ی زمان
آن دختر سکوت ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود .»


روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
« جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد
هرگز خیانتی به دستان تو نکرد
هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛
با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد
تا آخرین نفس ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »


روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !
کمی زودتر می آمدی . »
اما بگو :
« من خوب می دانم
حتی در آن جهان
آن خفته ی خموش ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته است .»


روز ی اگر .......
اما ؛ نه ؛
او هیچوقت دیگر نمی آید .
کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 12:17 توسط صمد |



صنما باغم عشق توچه تدبیرکنم

تا به کی درغم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از ان شدکه نصیحت شنود

مگرش هم زسر زلف توزنجیرکنم

با سرزلف تومجموع پریشانی من

کو مجالی که یکایک همه تقریرکنم

انچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه محال است که تحریرکنم

ان زمان کارزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقش رخ خوب تو تصویرکنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد

دل ودین را همه در بازم وتوفیر کنم

دور شواز برم ای واعظ وبیهوده مگوی

من نه انم که دگرگوش به تزویزکنم

نیست امید صلاحی زفساد حافظ

چون که تقدیر چنین است چه تدبیرکنم

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 9:42 توسط صمد |



سلام ؛

حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...

با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،

که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل ناماندگار بی درمانم ...

تا یادم نرفته است بنویسم:

دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...

خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم،

دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد،

اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،

رفتی پیش از آن که باران ببارد ...

می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!

انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است...

بی پرده بگویمت:

می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم...

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،

ساده باشد، بی کنایه و ابهام،

پس از نو می نویسم:

سلام ! حال من خوب است،

اما تو باور نکن ...
+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 12:35 توسط صمد |



گول مرا نخور!

 

 گول نقابی را که پوشیده ام نخور. چرا که من نقاب می پوشم.. هزاران نقاب .

از نپوشیدن آنها هراس دارم ولی هیچکدام از آنها من واقعی نیستند. وانمود کردن هنر من است!

 

ولی تو گول نخور اینطور وانمود می کنم که امن و امان هستم. همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرود. چه درونم و چه بیرون. من آنرا اعتماد بنفس می نامم. خونسرد بودن نیز کارم است!

 

 گویی آبها آرامند و من وضعم خوب است و به هیچکس نیاز ندارم... ولی تو باور نکن!... خواهش میکنم با شادمانی و شیطنت با تو حرف میزنم.

 

 با تو پچ پچ های صمیمانه و شاد میکنم ... اما این کار همیشگی من است. گول حرفهای مرا نخور به دقت گوش بده و سعی کن حرفهایی را که نمیزنم بشنوی! حرفهایی که دوست دارم بتوانم بگویم کمکم کن، با دراز کردن دستت نه! با باز کردن درهای قلبت کمکم کن..

 

حتی زمانی که بنظر میاید این کمک تنها چیزی است که نمیخواهم و لازم ندارم... حتی زمانی که بنظر میاید در میان دوستان صمیمی و عاشقم دوره شده ام و شادمانم...

 

 فریب نخور هر دفعه که مهربان ، با ملاحظه باعث دلگرمی ام هستی، هر دفعه که سعی میکنی درکم کنی، چون به من اهمیت میدهی، قلبم بال در می آورد با هوشمندی و همدردی و قدرت درک کردنت میتوانی به من حیات ببخشی ساده نیست اما .... ناگفته هایم را بشنو

+ نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت 8:46 توسط صمد |



تا حسین هست مگو مدح و سنای دگران

تا حسین هست چه حاجت به عطای دگران

تا حسین است به دل راه نده عشق کسی

چون که دل جای حسین است نه جای دگران.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 8:57 توسط صمد |



یلدا در افسانه ها واسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می شود.

شب یلدا، درازترین شب سال و یكی از بزرگترین جشن های ایرانیان است. ایرانیان همواره شیفته شادی و جشن بوده اند و این جشن ها را با روشنایی و نور میآراستند. آنها خورشید را نماد نیكی می دانستند و در جشن هایشان آن را ستایش می كردند. در درازترین و تیره ترین شب سال، ستایش خورشید نماد دیگری می یابد. مردمان سرزمین ایران با بیدار ماندن، طلوع خورشید و سپیده دم را انتظار میكشیدند. خوردن خوراكی ها و مراسم دیگر در این شب بهانه ای است برای بیدار ماندن یكی از دلایل گرفتن جشن دراین شب زاده شدن ایزدمهر است.

 

 

رومیان سال های بسیار تولد مهر و شب چله را جشن می گرفتند و آن را آغاز سال می دانستند. حتی پس از گسترش دین مسیحیت، باز كشیشان نتوانستند از گرفتن این جشن ها جلوگیری كنند و به ناچار مجبور شدند به دروغ این شب را زادروز تولد عیسی معرفی كنند تا روز 25 دسامبر را به بهانه تولد عیسی جشن بگیرند نه تولد ایزدمهر،‌ هنگامی كه به آیین و مراسم مسیحیان در كریسمس نگاه می كنیم بسیاری از نشانه های ایرانی این مراسم را در می یابیم. ایرانیان قدیم در شب چله درخت سروی را با دو رشته نوار نقره ای و طلایی می آراستند. بعدها مسیحیان درخت كاج را به تقلید از مهرپرستان و ایرانیان تزیین كردند.

 

 

پیشتر، ایرانیان (مردم سراسر ایران زمین) روز پس از شب یلدا (یكم دی ماه) را خور روز و دی گان؛ می خواندند و به استراحت می پرداختند و تعطیل عمومی بود.

 

 

در این روز عمدتاً به این لحاظ از كار دست می كشیدند كه نمی خواستند احیاناً مرتكب بدی كردن شوند.

 

 

هرمان هیرت، زبان شناس بزرگ آلمان كه گرامر تطبیقی زبان های آریایی را نوشته است كه پارسی از جمله این زبان ها است نظر داده كه دی- به معنای روز- به این دلیل بر این ماه ایرانی گذارده شده كه ماه تولد دوباره خورشید است. باید دانست كه انگلیسی یك زبان گرمانیك (خانواده زبانهای آلمانی) و از خانواده بزرگ تر زبان های آریایی (آرین) است. هرمان هیرت در آستانه دی گان به دنیا آمده بود و به زادروز خود كه مصادف با تولد دوباره خورشید بود، مباهات بسیار می كرد.

 

 

فردوسی به استناد منابع خود، یلدا و خور روز، را به هوشنگ از شاهان پیشدادی ایران ( كیانیان كه از سیستان پارس برخاسته بودند) نسبت داده و در این زمینه از جمله گفته است:

 

كه ما را ز دین بهی ننگ نیست

به گیتی، به از دین هوشنگ نیست

همه راه داد است و آیین مهر

نظر كردن اندر شمار سپهر

 

 

آداب شب یلدا در طول زمان تغییر نكرده و ایرانیان در این شب، باقیمانده میوه هایی را كه انبار كرده اند و خشكبار و تنقلات می خورند و دور هم گرد هیزم افروخته و بخاری روشن می نشینند تا سپیده دم بشارت شكست تاریكی و ظلمت و آمدن روشنایی و گرمی (در ایران باستان، از میان نرفتن و زنده بودن خورشید كه بدون آن حیات نخواهد بود) را بدهد، زیرا كه به زعم آنان در این شب، تاریكی و سیاهی در اوج خود است.

 

 

واژه یلدا، از دوران ساسانیان كه متمایل به به كارگیری خط (الفبای از راست به چپ) سریانی شده بودند به كار رفته است. یلدا- همان میلاد به معنای زایش- زاد روز یا تولد است كه از آن زبان سامی وارد پارسی شده است. باید دانست كه هنوز در بسیاری از نقاط ایران مخصوصاً در جنوب و جنوب خاوری برای نامیدن بلندترین شب سال، به جای شب یلدا از واژه مركب شب چله (روز مانده به جشن سده، شب سیاه و سرد) استفاده می شود ؟ 

 

 

خور روز (دی گان) - یكم دی ماه - در ایران باستان در عین حال روز برابری انسان ها بود. در این روز همگان از جمله شاه لباس ساده می پوشیدند تا یكسان به نظر آیند و كسی حق دستور دادن به دیگری را نداشت و كارها داوطلبانه انجام می گرفت، نه تحت امر. در این روز جنگ كردن و خونریزی، حتی كشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود. این موضوع را نیروهای متخاصم ایرانیان می دانستند و در جبهه ها رعایت می كردند و خونریزی موقتاً قطع می شد و بسیار دیده شده كه همین قطع موقت جنگ، به صلح طولانی و صفا انجامیده بود.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت 20:39 توسط صمد |



كجايي؟؟
روزی به قصد دانستن جای تو

از همه پرسيدم:

كجاست؟

زمين گفت: من هم منتظرم،

هر چه مي گردم نمي يابم.

آسمان گفت:چشمان من چنان بر زمين دوخته است،

تا اگر آمد چكه چكه بسرايمش.

دريا گفت: هر روز به چشمان آسمان خيره ام،

تا اگر آمد موج موج خبر آمدنش فرياد كنم.

درخت گفت: قد مي كشم

تا اگر آمد،

برگ برگ راه آمدنش مهيا سازم.

و من به خود گفتم:

كجاست؟ همه منتظرند،

پس من هم مي نويسم تا اگر آمد،

واژه واژه
همه احساس حيات را برايش افشا كنم
+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 21:27 توسط صمد |



نمی دانم اینبا ر به چه بهانه ؟!
افسار گریخته در وادی تردیدها رها شدم ، پروانه وار گرد خویش
می چرخم و در امانم.
تمام واژه ها را قلم زدم ، تمام لحظه ها را حبس کردم ، تمام نفسها را بریدم
نمی دانم ، شاید عاشقانه؟!!!
در این تهی بازار مردانگی ، بی دلی برندگی است و عاشقی بردگی!
مهار دلم تنگ است برای قمار تکرارها
حریف می خواهم
اما
نمی دانم اینبار به چه بهانه؟!!!!

آشنای قریب
من زخم خورده نیستم!
صیادی زخمی ام!
واژه ها به وسعت احساسم تنهایند.
خوره ی تردید
دلم را بی سلاح
به جنک طلبیده
کلامم
جادویی ِ نیاز آن صیدی است
که تمام عشق را یک جا
از تنم بلعیده!
به گمانم
بادی که اینبار وزید
طوفانی شد
در دل زنی بی دل
هوهو کنان
ورد عشق را تسبیح می کند
آشنای قریب
دلم را گم کرده ام؟!
دستانم به دنبال نشانی
چشمانم به انتظار خواهش
لبانم در حسرت فریاد
تنم تشنه ی نوازش
آشنای قریب!
دلم را برده اند!

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 20:47 توسط صمد |



رخت سفر بسته ای ستاره ی من!


لختی صبر کن تا ابرها بروند.
اگر در حضور ابرهای تیره عزم سفر کنی، آسمانم تا همیشه ابری خواهد ماند.
در آسمان من همتای تو نیست که اشک چشم ابرهای تیره را بخشکاند!
لحظه ای بیشتر بمان!!


نگذار حرفهایم در دلم بماند. حرفهایی که دوست دارم همسفرت باشد:
یادت باشد در گذر از لحظه ها، چشم هایت را بگشایی تا مباد شقایقی را لگد کنی!
در مسیر راهت شکوفه های خاطره فراوان است. مباد کاری کنی که شکوفه ای بپژمرد!
ستاره ی زیبای من...


فراموش نکن دل اقاقی ها بی نهایت نازک است و نگاه نسترن ها شکننده!
چشم های روشن نرگسی ها چراغ راه تواند. از شاخه نچینی شان!!


این مهم را به خاطر بسپار:
از لبخند تو گلهای ناز جان می گیرند و از اندوهت خارها!
شادمانی ات شقایق ها را به رقص وا می دارد و افسردگی ات خنجر ها!


و رقص خنجر ها، شکوفه ها را ریشه کن خواهد کرد!!!
پس نگذار کودک لبخند بر لبهایت، به خواب فرو رود.


به چلچله ها دل نبند، زود ترکت می کنند. و با پرستو ها همسفر نشو که تا سرما تنشان را بلرزاند فراموشت خواهند کرد!


ستاره ی مهربانم...
بدان که همکیشانت هرچند زیبا و درخشان می نمایند، اما با شادمانی هایت همراهند و با ستاره ی دلتنگ غریبه اند

+ نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت 13:7 توسط صمد |



بی اشک هم می توان پرواز کرد تا سرزمین نقره ای باور یک عشق

بی صدا هم می توان فریادی به بلندای دوستت دارم ها سر داد

....بدون نگاه هم می شود از راز درونی قلب سخن گفت

...اما بدون تو نمی شود. . . نه پرواز كرد نه فریاد زد و نه سخن گفت

می توان یک شعر بلند بود که خواننده از خواندنت همیشه خسته شود یا می توان یک جمله بود که تا همیشه در ذهن دیگری نقش بندد

می توان فریاد بود که بلند است اما زجر اور و خسته کننده و یا می توان ارامش بود که تمام فریاد ها را در خود پنهان می کند

می توان از یک کلمه جمله ای گفت و با ان دلی را شاد کرد و یا می شود با همان کلمه کینه ای ابدی را در قلبها ؛شعله ور ساخت

 

برای انسان بودن و به انسانیت رسیدن؛راه های ممکن و ناممکن زیادی را باید طی کرد اما از چه گفتن و به کجا رفتن، با كه بودن و از كه گفتن مهم است نه به هدفی نامعلوم رسیدن

بی شک زندگی همین رفتن هاست و انچه می ماند خاطره ما انسانها ست که زندگی قرن ها را به هم پیوند می زند

بی شک این همان غربت درونی ست که از وجود زمان بر وجود ادمیت خود نمایی می کند

اینها همه بانگ بر خورد مرز افکار ما انسانهاست که هنوز هم می شود انرا در هیاهوی زمان احساس کرد

من همیشه برای گفتن اینجا نیستم گاهی هم برای شنیدن می ایم

 

می خواهم بدانم هنوز ؛تا پایان (من شدن) چقدر راه باقیست و هنوز چقدر می توان بر نگاه عابرین پیاده خیره شد و هیچ نگفت

 

هنوز ما به باور حقیقتها دوریم....به همین خاطر ؛اسان بر چهره واقعی ریا لبخند می زنیم و صداقت را کتمان می کنیم.باید بیاموزیم

که اگر لبخندی می زنیم از سخاوت باشد نه از ریا!آری

 

باید همه بیاموزیم که تا آدمیت چقدر فاصله است .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 21:11 توسط صمد |



مادر
روح ایثار !
بی دریغ مهربانی!
خالص ترین معنای عطوفت!
عشق
در برابر ِ نگاهِ تو
کم می آورد
و حسرت
در سایش ِ بال های قداستِ تو
رنگ می بازد
مادر
نام تو را آفریده اند
تا تمام درد های عالم را پیشکشت کنند
و این چنین
همراه نگاهی بیقرار
اسطوره شوی
همپای تمام ِ  « روشن - تیره » های بودنم!

آسمانِ دست های تو
برای من حریم ِ عشق می شود
تو فرشته ی منی که در زمین
جا به جا
نام ِ تو ، بهشت را به یادِ من می آورد
نامِ تو
بهترین گُلِ زمین
که آسمان برای رویشت
نم نمِ قشنگِ عشق هدیه کرده است

ای پناه بی دریغ
صدای تو دلنشین
چشم هات آینه
با تو مهربان!
بهار همیشه در رگِ زمین شناورست
با تو عشق رنگ دیگری است!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 21:22 توسط صمد |



گویی همین نزدیکی ها...
مرا می بینی...
لحظه به لحظه...
قدم به قدم...
راه به راه...


گویی نوشته هایم را می خوانی...
گویی می دانی دوستت دارم...
به همین سادگی...
دیوانه شده ام...
نه...؟


شده ام مجنون قصه ها...
بی تو مانده ام...
به بهای دیوانگی...
به بهای جنون...
به بهای خستگی...
تا آستانه مرگ...
قلبم سخت دیوانه و...
باید بگویم دوستت ندارم...
چرا...؟
راستی رسم روزگار همیشه چنین است...؟

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 13:26 توسط صمد |



ماه من غصه چرا؟

آسمان را بنگر كه، هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

 تا بگوید كه هنوز

 پر از امنیت احساس خداست.........

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 22:6 توسط صمد |



به تو اي دوست سلام

دل صافت نفس سرد مرا آتش زد

کام تو نوش و دلت گلگون باد

قدري از خويش بگويم که مرا بشناسي

روزگاريست که هم صحبت من تنهاييست

يار ديرينه من درد و غم رسواييست

عقل و هوشم همه مدهوش وجودي نيکوست

ولي افسوس که روحم به تنم زندانيست...


چه کنم با غم خويش؟

گه گهي بغض دلم مي ترکد

دل تنگم زعطش ميسوزد

شانه اي مي خواهم

که گذارم سر خود بر رويش

و کنم گريه که شايد کمي آرام شوم

ولي افسوس که نيست !


کاش ميشد که من از عشق حذر مي کردم

يا که با زندگي سوخته سر مي کردم


اي که قلبم بشکستي و دلم بربودي

زچه رو اين دل بشکسته به غم آلودي؟


من غافل که به تو هيچ جفا ننمودم

بکن آگه که کدامين ره کج پيمودم


اي فلک ننگ به توخنجرت ازپشت زدي

به کدامين گنه آخرتو به من مشت زدي؟

آه اي دوست که ديگر رمقي درمن نيست

تو بگو داغتر از آتش غم ديگر چيست؟


من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش

ديگر اي بادصبا دست زبختم بردار


خبر از يار نيار


دل من خاک شد و دوش به بادش دادم


مگر اين غم زسرم دور شود
ولي انگار نشد


بگو اي دوست چرا دور نشد؟
+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 22:40 توسط صمد |



تو را بجای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را بجای همه کسانیکه دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را بجای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم
تورا به اندازه همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران،اندازه ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت،اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را بجای همه کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم
تو را بجای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
بخاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود‌٬برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را بجای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوستمی دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 16:2 توسط صمد |